#بازتاب_پارت_224


به طرفم برگشت و کلافه جواب داد.

_ بهم فرصت بده برات توضیح می دم.

تا ده دقیقه بعد که تو اتاق من تنها شدیم هنوزم تو بهت اتفاقی بودم که اون پایین و میون اون جمع خونوادگی رخ داد و یه لحظه جو رو متشنج کرد.

هومن کنارم نشسته بود و نگاش به دستای در هم گره خورده اش بود که شروع به حرف زدن کرد.

_ اگه روزبه پا تو زندگیت نمیذاشت شاید منم هیچ وقت جسارت پیدا نمی کردم حرف دلمو بزنم. اینکه تو حاضر باشی به کسی مث روزبه فکر کنی باعث می شد نتونم ساکت بشینم تا اون به هدفش برسه. می دونی چرا؟ چون شرایطمون شبیه هم بود.

با ناباوری بهش زل زدم. منظور هومن از این حرف چی بود؟

_ تو هم... تو هم ازدواج کردی... قبلا؟!!

_ جعفر شاگرد بابام بود. یه پیرمرد بداخلاق و بد دهن که چون بچه زیاد داشت و کارشو خوب بلد بود،بابا نمی خواست از کار بیکارش کنه. تو شیرینی فروشی کارگری می کرد و خانومش گهگداری واسه کمک مامان به خونه سر می زد. تو این رفت و آمد هام گاهی دوتا دختراشو با خودش می آورد.

دختر بزرگه ی جعفر یه بار ازدواج کرده بود و چون شوهرش معتاد وتزریقی از آب در اومد،طلاق گرفت وبا یه بچه ی دوساله برگشت خونه ی باباش که بدتر از خونه ی شوهرش بود. یه دختر مظلوم و بیچاره که جعفر کم عذابش نداد. اما اون کوچیکه آب زیر کاه بود. خبرشو داشتم که یه شیطنت هایی داره و باباش اگه بدونه سرشو می بره و رو سینه اش میذاره. حتی یه چندباری هم سعی کرد توجه منو به خودش جلب کنه اما نتونست. تا اینکه یه روز یه آدم از خدا بی خبری به گوش جعفر رسوند که دخترشو نزدیک خونه ی ما با یه پسر در حال بگو و بخند دیده. جعفرم اینو که شنید داغ کرد و فحش به سرتاپای دخترش کشید و رفت که یه بلایی به سرش بیاره.

بابا قبل از اینکه اون برسه خونش، زن و بچه شو خبرکرد و اونام پاشدن اومدن خونه ی ما که از دست اون دیوونه ی زنجیر پاره کرده در امان بمونن. دختره بدوجور ترسیده بود و گریه می کرد و مدام قسم می خورد اینکارو نکرده اما من می دونستم اونقدرام بی گ*ن*ا*ه نیست با این حال دلم براش سوخت و گفتم بگن اونی که توکوچه بوده من بودم و اینکه اتفاقی دیدمش و ازش خواستم چیزی رو برای مادرم ببره.

خلاصه همین بهونه جعفر رو که به من اعتماد داشت آروم کرد اما از فردای اون روز دختره همه جا چو انداخت قضیه اینجوری نبوده و چیزی بین ماست. همون موقع جعفر حسابی تنبیهش کرد و این موضوع ظاهرا تموم شد تا اینکه فرزاد که از قدیم یه آشنایی مختصری باهاش داشتم، اومد خواستگاری محیا. راستش همون موقع به بابا گفتم زیاد به این پسره اعتمادی ندارم و به نظرم می یاد سر وگوشش مثل قبل می جنبه اما خب پسره زرنگ تر از این حرفا بود که بخواد تو اون اوضاع آتو دستمون بده. این شد که وقتی محیا اصرارکرد،بابا هم مخالفتی نشون نداد. منم که کاری ازم بر نمی اومد حرفی نزدم. حدود دوماه از نامزدی شون میگذشت که یه روز خود محیا اومد پیشم و باگریه گفت به فرزاد شک داره و حس می کنه اون بهش دروغ می گه. ازم خواست زیر نظر بگیرمش و ببینم کجا می ره و چیکار می کنه.

راستش اونموقع سرم به شیرینی فروشی مون گرم بودو با دادن ایده هایی مث باز کردن اون بستنی فروشی یا بزرگ کردن کارگاه حسابی تو کارم جا افتاده بودم و بابا روم حساب می کرد. با اینحال واسه محیا نه نیاوردم و رفتم تو نخ فرزاد و یه ماه تموم زیر نظر گرفتمش جز اینکه مچشو سر کشیدن تفریحی مواد با دوستاش گرفتم دیگه چیزی گیرم نیومد اما مطمئن بودم این بشر خلافش بیشتر از این حرفاست.ولی خب هرچی که ازش دیده بودم رو به محیا و بابا گفتم. محیا هم بعد شنیدن این قضیه بلافاصله انگشتر نامزدی و نشونش رو پس فرستاد و همه چیز بهم خورد.

فرزادم که اینارو از چشم من می دید ازم کینه به دل گرفت. تو همون دوره قضیه ی ازدواج من و شکوفه هم جدی شده بود و همه می دونستن که می خوام با دختر داییم ازدواج کنم. دختر کوچیکه ی جعفر که باز همون فکرای احمقانه تو سرش بود خواست با بدنام کردن من و انداختن اسم هردومون رو زبون ها این قضیه ی ازدواج رو بهم بزنه.

یه نامردی هم واسه جعفر خبر آورد که دخترش و پسر آقا رشید رو جایی دیده. اینبار آدرسی که داده بودن نه نزدیک خونه ی ما یا جعفر بود نه نزدیک شیرینی فروشی. وقتی اون یه نفر شدن دونفر و خبر هم همه جا پیچید بابا بهم شک کرد اما چون می دونست من شکوفه رو دوست دارم زیر بار حرف جعفر و اون دوتا نرفت. دختره بازم کتک خورد از پدرش اما به گوشم خبر رسوند که بمیره هم نمیذاره من با کسی که می خوام ازدواج کنم. همون موقع یه چندتا رفیق ناباب بانقشه دورمو گرفتن و توگوشم خوندن اوضاع دختره خیلی خرابه و بهتره تا بیشتر از این آبروریزی نکرده دستشو واسه پدرش رو کنم. منم از همه جا بی خبر افتادم پی اون که جلوی حماقتاشو بگیرم و وقتی غروب اون چهارشنبه سوری لعنتی کسی رو دیدم که در نبود زن و بچه ی جعفر که از قرار معلوم خونه ی ما جمع بودن وارد خونش شد، ماتم برد.

خودم با چشمای خودم دیدم فرزاد زنگ درشون رو با خیال راحت زد و اون دختره ی عوضی با لبخند درو به روش باز کرد. پیش خودم گفتم اگه بخوام منتظر باشم تا بقیه برسن، فرزاد در می ره واسه همین اول یه زنگ به بابا زدم و گفتم چه خبره و بعد بدون اینکه بهش بگم چه تصمیمی دارم، از دیوار خونه ی جعفر بالا رفتم. تو حیاطش که پریدم صدای خنده ی بلند اون سلی*طه به گوشم خورد. طاقت نیاوردم اونجا وایسم و این بی عفتی رو ببینم. رفتم تو خونه و با دیدن چیزی که جلوم بود، جا خوردم. دختر جعفر با یه لباس ناجور و کلی آرایش جلوم ایستاده بود و می خندید.

ازش خواستم بگه فرزاد کجاست اما اون فقط نگام می کرد و چیزی نمی گفت. مثل دیوونه ها همه جارو گشتم ولی فرزاد نبود. وقتی ناامید از پیدا کردنش دوتا خوابوندم تو گوش دختره، اون با جیغ و داد و کولی بازی همه ی عالم و آدمو ریخت تو خونه. تا به خودم بجنبم بابا و جعفر هم از راه رسیده بودن و چیزی که نباید اتفاق می افتاد، اتفاق افتاد. دختره ادعا می کرد من به زور وارد خونه شدم و نیت بدی داشتم و من هرچی قسم می خوردم اینطوری نبوده کسی قبول نمی کرد. بابامم حتی نمی خواست به حرفام گوش بده. من با طناب فرزاد و اون دختره توی چاهی افتاده بودم که بیرون اومدن ازش غیرممکن بود.

خبر تو شهر که پیچید، منم طاقت نیاوردم و اومدم رشت. آخه کم چیزی نبود،هومنی که همه سرش قسم می خوردن رو با دختر شاگرد مغازه ی پدرش توخونشون گرفته بودن و این آبرو ریزی کمی نبود. من دیدم که چطور بابا زیر بار این قضیه کمرش خم شد. اون می خواست که باورم کنه اگه حرف مردم میذاشت. جعفر هرجا نشست گفت که اگه آقا رشید سر و ته این بی ناموسی رو هم نیاره و دختره رو واسه پسرش نگیره مرد نیست و باید لچک سرش کنه. این شد که بابا گفت باید قید شکوفه رو بزنم و دختر جعفر رو بگیرم. اما من زیر بار نرفتم اونم اومد رشت و با دایی و شکوفه حرف زد. چقدر قسم خوردم،چقدر خودمو به در و دیوار زدم که شکوفه حرفاشونو باور نکنه. دایی قبول کرد اما اون نه. گفت دیگه بهش فکر نکنم.

سرشو پایین انداخت و دستاشو مشت کرد.

_ وقتی از همه چیز و همه کس بریدم، به سیم آخر زدم. همه ازم انتظار داشتن دختر جعفر رو عقد کنم و این قائله ختم به خیر شه اما به جاش یه کار احمقانه کردم که منو ازچشم خونوادم انداخت اما داغ این ازدواج رو به دل جعفر و دخترش گذاشت.

با تردید پرسیدم.

_ تو چی کار کردی هومن؟!

یه سکوت چندثانیه ای و قتی سربلند کردو تو چشمام خیره موند تردید و نگرانی تو نگاش موج می زد.

romangram.com | @romangram_com