#بازتاب_پارت_223


اشک توچشمام پر شد. هیچ وقت هومن رو اینجوری داغون و بهم ریخته ندیده بودم و این ته دلمو بدجوری خالی می کرد.

انگشت اشاره شو به طرفم گرفت.

_ من این دخترو می خوام. قضیه شم به ده دوازده سال پیش بر نمی گرده، خیلی ساله که می خوامش. اونو برام خواستگاری می کنی یا نه؟

عمه به طرفم برگشت و باناراحتی سرشو پایین انداخت.

_ چطور می خوای از این دختر خواستگاری کنم؟ بهش گفتی ده دوازده سال قبل چه دسته گلی به آب دادی؟ اون امانت برادرمه باچه رویی می تونم ازش بخوام زنت شه؟

_ من پسرت نیستم؟ چرا یه بارم واسه خاطر من خودخواهی نمی کنی؟ اصلا راضی کردن پریسا با من.

نگام با استفهام تو اون جمع بین عمورشید و عمه و هومن و دیگرون می چرخید. یه چیزی این وسط بود که من ازش خبر نداشتم. یه چیزی که همه ی این جمع هم ازش خبر نداشتن.

عمه سعی کرد به خودش مسلط شه.

_ باشه من اینکارو می کنم اما قبلش باید بهش بگی چی کار کردی. اگه قبولت کرد که خودم یه عمر دورش می گردم کی از پریسا بهتر.

_ من بهش می گم.

اینو محیا با بغض گفت و هومن به طرفش برگشت.

_ تو چرا؟ خودم بهش می گم.

لبهای محیا لرزید.

_ همه ی این عذاب و بلایی که ازش حرف می زنین تقصیر منه. اگه همون موقع که توگفتی فرزاد مرد زندگی نیست من بچگی نمی کردم و سرلج نمی افتادم که الا و بلا همین، شاید این اتفاقا هم نمی افتاد. من باعثش بودم، من همه چیزو خراب کردم.

هومن خواهرشو با محبت ب*غ*ل کرد و عمو رشید بهشون نزدیک شد.

_ اگه دنبال مقصر می گردین که باید بگم اشتباه من از همه بزرگتره. واسه من حرف این و اون شد حجت و حرف پسر خودمو باور نکردم. این من بودم که آسون فروختمت. هومن بابا، میتونی منو ببخشی؟

چشمای هومنم خیس شد.

_ من کی باشم که نبخشم بابا؟ این چه حرفیه؟ شما باید منو به خاطر بچه بازیهام ببخشین.

عمو دست رو شونه اش گذاشت و به طرفم برگشت.

_ اگه هنوزم قبولم داری ازت می خوام به خاطر این اتفاق دست رد به سینه ی پسرم نزنی. می بینی که خاطرت رو خیلی می خواد نذار به خاطر اشتباه دیگرون اون بیشتر از این تاوان بده.

وحشت زده پرسیدم.

- هومن اینجا چه خبره؟!

romangram.com | @romangram_com