#بازتاب_پارت_222
_ خسته نیستم عمه جون.
محیا اومد تو آشپزخونه.
_ چیکارش داری مامان بذار راحت باشه. اینجام خونه خودشه دیگه.
عمه چپ چپ نگاش کرد.
_ توچی؟ مهمونی دیگه نه؟
_ ای بابا مث اینکه این نبودن چندروزه افاقه نکرده. باید برم دوسه ماهی خودمو گم و گور کنم تا بلکه شما قدرمو بیشتر بدونین.
تینا به شوخی گفت:
_ نمی خواد بری خاله جون. همینجا بمون و یه تکونی به خودت بده، همه قدرتو بدونن.
_ بیا زهرا خانوم، آب که سربالا بره قورباغه هم ابوعطا می خونه. تحویل بگیر فرمایشات نوه ی عزیزتون رو.
عمه لبخند نصف ونیمه ای زد.
_ من نباید تحویل بگیرم. جنابعالی باید بگیری که به روی مبارکتم نمی یاری.
عمه از آشپزخونه بیرون رفت و لعیا اومد تو و دوباره همون تعارفات تکرار شد. من اما هنوزم تو بُهت برخورد عمه سر شام بودم. یعنی اون فهمیده بود قضیه از چه قراره؟ پس مخالف این قضیه بود نه؟ اونوقت من با بودنم اینجا خودمو کوچیک نکرده بودم؟
یه لحظه حس بدی بهم دست داد و خودمو به خاطر این تصمیم عجولانه سرزنش کردم. باخودم قرار گذاشتم همین فردا برگردم رشت و کلید رو از عمه شکوفه بگیرم و برم تو خونه ی بابابزرگ و تا موقعی که جایی واسه زندگی پیدا کنم، همونجا بمونم.
_ اصلا حرفشم نزن.
این چیزی بود که عمه با صدای بلند به زبون آورد. دروغ نبود اگه می گفتم اولین باریه که می دیدم عمه اینجوری صداشو بالا برده. اون زن آروم و مهربون و بی سر و صدایی بود.
_ چرا مامان؟!
من و محیا و تینا سراسیمه از آشپزخونه بیرون رفتیم. عمو رشید داشت عمه رو به آرامش دعوت می کرد و هومن کلافه ایستاده و دست به کمر زده بود.
دستای عمه می لرزید و تند تند نفس می کشید.
_ اون روزی که اومدی خونه و شناسنامتو برداشتی، وقتی التماس کردم پسرم اینکارو نکن اینجوری خودتو بدبخت می کنی تو به حرف من گوش دادی؟ بهت گفتم بذار یکم بگذره و اوضاع آروم شه خودم می رم با تقی و شکوفه حرف می زنم گفتی نه. یادته اون روز بهت چی گفتم؟...گفتم اگه بری و اینکارو بکنی دیگه محاله برای خواستن کسی پا توخونه ی برادرم بذارم.
_ آخه مامان این چه حرفیه؟ ده دوازده سال پیش یه اتفاقی افتاد، یه تهمتی به من زده شد و بابتش تاوان پس دادم. حالام باید بابتش جواب پس بدم؟... زهرا خانوم منو ببین! سی و پنج سالمه، دیگه پیر شدم. موهای سفید سرمو ببین! اینه شازده پسری که آرزوی دامادیشو داری. یه اشتباه همه ی زندگی منو ازم گرفت. نمی گم حماقت و بچگی نکردم، نمی گم خبط و خطا نداشتم نه اما دیگه بسه.
صداش بی اختیار بالا رفت.
_ بسه مادر من تا کی باید عذاب بکشم؟ من حق خودمو بخشیدم، از جوونیم که بزرگترین سرمایه ی من بود گذشتم تو هم از من بگذر.
romangram.com | @romangram_com