#بازتاب_پارت_221


محیا با خنده گفت:

_ درباره ی چی؟

هومن یه نگاه عاشقونه بهم انداخت و من از خجالت آب شدم.

_ درمورد خورشت قیمه یا کرفس.

چیزی که بعدش گفت باعث خنده ی جمع شد و عمو رشید هم بهشون پیوست و پا به پای بقیه سربه سرم گذاشت. عمه اما همچنان ساکت با غذاش مشغول بود و قاطی جمع نمی شد. طوری که نگاه بقیه هم کم کم نگران به سمتش چرخید و سکوت بینمون سایه انداخت.

بعد از خوردن شام سریع بلند شدم و به آشپزخونه پناه بردم. هرچی هم که بقیه اصرار کردن بشینم، قبول نکردم و جلوی سینک موندم تا ظرفارو بشورم. تینا هم اومد بهم کمک کنه.

_ چرا تو فکری؟

سوال تینا باعث شد به خودم بیام و بی اختیار نفس عمیقی بکشم.

_ چیزی نیست همینطوری.

_ از کار دایی ناراحت شدی؟

_ نه بابا هومنه دیگه. بخواد کاری رو بکنه کسی جلو دارش نیست.

_ خواست میخ اول رو محکم بکوبه.

_ واسه کی؟ من یا عمه زهرا و عمو رشید؟

تینا خندید و آروم گفت:

_ خب واسه تو دیگه. اون بنده های خدا که حرفی ندارن.

باخودم گفتم:

" من که چندان مطمئن نیستم "

_ تو چرا پریسا جان؟ بیا این ور بچه ها هستن.

به طرف عمه که تو چارچوب در ایستاده بود و تعارف می زد کنار برم، برگشتم.

_ نه عمه اینجوری راحت ترم.

_ آخه خسته ای مادر. از وقتی اومدی هم که استراحتی نکردی.

من حساس و ریزبین شده بودم یا واقعا تو لحن حرفاش نگرانی و درموندگی بود؟

romangram.com | @romangram_com