#بازتاب_پارت_220


آقا همایون بهش اشاره کرد.

_ بیا اینجا بشین.

هومن یه نگاه به جمع انداخت و گفت:

_ ممنون. شما راحت باشین.

خم شد و از تینا خواست کمی اون طرف تر بره. اونم با کمال میل قبول کرد و هومن درست کنار من نشست و منو که چندلحظه قبل با فاصله گرفتن ازش سعی داشتم باعث پیش اومدن حرف و حدیثی نباشم، مات کرد.

یه سکوت چندثانیه ای پیش اومد و نگاه عمه جدا از سایرین جور دیگه ای روی ما مکث کرد اما با تعارف عمو رشید همه مشغول شدن.

_ چی می خوری؟

مثل آدمای گنگ و گیج فقط نگاش کردم و اون آهسته گفت:

_ اونجوری نگام نکن که وسوسه میشم همینجا همه چیزو بگما. حالا خود دانی.

اخم کردم و با خجالت از دیس برنجی که به طرفم گرفته بود کمی برای خودم کشیدم.

_ قیمه یا خورشت کرفس؟ البته بگم این قیمه فومنی های مامان من حرف نداره حالا انتخاب با خودته.

تارا از اون سر سفره با خنده گفت:

_ برمنکرش لعنت دایی جون منتها این یکی دستپخت منه.

هومن چپ چپ نگاش کرد و بقیه آهسته و بی صدا خندیدن.

_ آدم اینجا امنیت نداره. تورو خدا نیگاه کن از هرطرف تحت نظریم.

باحرص لب زدم.

_ همش تقصیر توئه دیگه، به یمن فردین بازی های این چند وقتت فکر کنم فقط پیرجلودار ( بقعه ی متبرکه ای در فومن )از قضیه مون بی خبر باشه.

با شیطنت ابرو بالا انداخت.

_ راست می گی؟ پس واجب شد فردا، پس فردا واسه عرض ارادت یه سر پیشش بریم.

_ بابا چرا نمی کشی؟ غذا سرد شد.

اینو عمو رشید به هومن گفت و اون با لبخند محوی سربلند کرد.

_ منتظرم پریسا خانوم تصمیمشو بگیره.

romangram.com | @romangram_com