#بازتاب_پارت_219


_ به عموش رفته.

یهو پرهام عطسه کرد و مقدار زیادی از محتویات بینیش بیرون زد و باعث خنده ام شد.

_ کاملا مشخصه.

هومن با صورتی جمع شده دستمالی برداشت و بینی فندقی پرهامو گرفت.

_ آخه بچه اینهمه جنس قاچاق تو اون یه ذره جا چپوندی نمی گی مغزت فاسد می شه؟

باخنده بهش زل زده بودم. هومن شده بود همون هومن همیشگی. شاد و شوخ و بذله گو. انگار قرار گرفتن تو این جمع خونوادگی واسه اون هم خوب بود.

_ دلت می خواد یکی مث این کاکل زری داشته باشی؟

نمی دونم چطور این حرف از دهنم در رفت.

_ به شرطی که به باباش نره.

اینبار هومن بود که به حرفم و دستی که بلافاصله جلوی دهنم گرفتم، بی وقفه خندید.

_ مگه باباش چشه؟

نگامو با خجالت دزدیدم.

_ بی خیال یه چیزی گفتم حالا.

به طرفم سر خم کرد و آروم زیر گوشم زمزمه کرد.

_ مهم نیست به کی بره مهم اینه مادرش زن بی نظیری به اسم پریساست.

این چیزی که گفت شاید دلگرمم کرد اما خودمو که نمی تونستم باهاش گول بزنم. اونقدر تو این زندگی از دست داده هام زیاد بود که جرات خواستن و داشتن رو ازم بگیره. حتی اگه نعمت خوب مادر بودن باشه.

تردید رو که توچشمام دید، اخم کرد.

_ زندگی پشت سرت نیست خانوم، جلو روته. تو مامان خوبی می شی، شک نکن.





عمه همه رو واسه خوردن شام صدا زد و من بی اختیار از هومن فاصله گرفتم و از جام بلند شدم. لعیا اومد و پرهامو ازم گرفت و من جایی بین تینا و محیا نشستم. عمو رشید هم که به فاصله ی کمی بالای سفره نشسته بود به روم لبخند زد و ازم خواست تعارف نکنم و راحت باشم.

عمه کنارش نشست و هومن که آخر از همه سر سفره اومده بود بالای سرمون ایستاده و دنبال جا می گشت.

romangram.com | @romangram_com