#بازتاب_پارت_218
_ توچی گفتی بهشون؟ دیگه کی این موضوع رو می دونه؟
با مظلومیت ساختگی جواب داد.
_ هیچکی به خدا. فقط من و هومن و داداش همایون و بقیه ی بچه ها.
_ عموایرج چی؟!
_ اونم یه شک هایی برده. اما ما چیزی نگفتیم بهش.
_ عمه زهرا؟
_ نه دیگه اون بی خبره. به جان خودم راست می گم.
چپ چپ نگاش کردم و اون اعتراض کرد.
_ خب ما چیکار کنیم، وقتی هومن به زور می بره تورو خونه ی خودش و حرف هیچکی هم به گوشش بدهکار نیست می خوای کسی شک نکنه؟ برو خدا رو شکر کن این مامان ساده دل ما هنوزم فکر می کنه همه ی درگیری های این چند وقت اخیر به خاطر لج و لجبازی هومن و شکوفه ست. در ضمن این قضیه ی اومدن من نقشه ی دسته جمعی بودش.
آهسته طوری که فقط خودش بشنوه با حرص گفتم:
_ که رهبریشم با آقا خالد بود درسته؟
نیشش باز شد.
_ کارش حرف نداشت مگه نه؟
بچه ی هامون تو ب*غ*لم وول خورد و حواسمو پرت خودش کرد. محیا هم با سواستفاده از این موقعیت ازم فاصله گرفت.
_ من برم که جماعت دست تنهان،کارپیش نمی ره. تو هم به بچه داریت برس.
با درموندگی سرتکان دادم و نگامو دوختم به چشمای سیاه پرهام که مثل دکمه بود و با کنجکاوی اجزای صورتمو می کاوید. اونو بالاتر گرفتم و ب*و*سه ای به گونه ی نرم و سفیدش زدم. بی صدا خندید و دست و پا زد. طوری که دلم ضعف رفت واسه این حرکتش. دوباره صورتشو به خودم نزدیک کردم و اینبار محکم تر ب*و*سیدمش.
برخلاف باباش که از بچگیش یه پسربچه ی تخس و شیطون تو ذهنم مونده، این پسر واقعا شیرین بود.
_ بده من تا خسته ات نکرده.
سربلند کردم و نگامو به هومن دوختم که بعد اون حرفای ناتموم تو بهارخواب این اولین باری بود که باهام هم کلام می شد.
بی اراده پرهامو به خودم نزدیک تر کردم و سرتکان دادم.
_ نه خسته نمی شم. بچه ی دوست داشتنی و بامزه ایه.
کنارمون نشست وخیلی مطمئن به خودش گفت:
romangram.com | @romangram_com