#بازتاب_پارت_217


_ نگران نباش عمه جون خدای منم بزرگه. راستی چیزی که گفتم بین خودمون بمونه ها. محیا بشنوه پوستمو می کنه.

ضربه ی آرومی روی دستم زد.

_ نترس چیزی نمی گم. فقط بین من و تو و آقا رشید می مونه.

به شوخی اعتراض کردم.

_ عمه؟!

_ چهل و نه ساله که باهاش حرف نگفته ندارم، اینم روش. سخت نگیر بلا می سر.

از جاش بلند شد و به طرف در رفت.

_ بچه ها اومدن و دلشون می خواد تورو ببینن.

_ الآن می یام.

از پله ها که پایین رفتم صدای خنده ها و شوخی هومن و خواه*ر*زاده و برادرزاده هاش به گوش می رسید. عمو رشید ظاهرا داشت خبرهای شامگاهی رو از تلویزیون دنبال می کرد ولی چهار دونگ حواسش پیش بچه ها بود. و کوچکترین نوه ی عمه، پرهام که حالا هفت هشت ماهه بود رو دست جمع می چرخید و کلی قربون صدقه و ناز و نوازش تحویل می گرفت.

همه با دیدنم از جاشون بلند شدن و به استقبال اومدن. برادر بزرگ هومن، آقا همایون و هامون برادر کوچیکترش گرم احوالپرسی و خانوم هاشون باهام روب*و*سی کردن. شوهر لعیا مثل همیشه مودبانه سلام کرد و حالمو پرسید. بچه ها هم هرکدوم به نوعی خوش آمد گفتن و منو تو جمعشون جا دادن.

مدت های زیادی بود که تو همچین جو شاد و پر از شور زندگی قرار نگرفته بودم و ناخواسته تشنه ی تجربه ی هرچه بیشترش بودم.

واسه شام از این سر تا اون سر خونه سفره انداختن و همه به نوعی تو گذاشتنش همکاری کردن. دلم نمی خواست یه صحنه از این جنب و جوش و تلاش خونوادگی رو از دست بدم. کسی پسرکوچولوی هامون رو تو ب*غ*لم گذاشت. سربلند کردم و به عروس کوچیکه ی عمه که پرهامو به من تحویل داد، خیره شدم.

_ این پیش تو یه چند دقیقه امانت بمونه تا منم یه دستی بچرخونم واسه خواهرشورام حرف نمونه.

اینو به شوخی گفت و محیا که شنیده بودبا خنده گفت:

_ این دست چرخوندن ها بی فایده ست. حنات پیش ما رنگ نداره نازی جون.

_ تو دیگه حرف نزن که بدجور همه مون از دستت شکاریم. رفتی واسه مون عروس بیاری یا خودت عروس شی؟

محیا دستشو رو بینیش گذاشت.

_ هیس، مامان چیزی درمورد قضیه ی هومن نمی دونه. اونم گفته خودش می خواد بگه.

نازی به طرفم برگشت و چشمک زد.

_ پس من یواشکی و پیشاپیش بهتون تبریک میگم.

رو به محیا با استیصال زمزمه کردم.

romangram.com | @romangram_com