#بازتاب_پارت_216
منم از پله ها بالا رفتم و ساکمو بردم تو اتاق سابق یکی از پسرهای عمه که به گمونم هامون پسرکوچیکش بود. بعدشم از حمومی که طبقه ی بالا بود استفاده کردم. داشتم موهامو تو اتاق خشک می کردم که عمه در زد و وارد شد.
_ عافیت باشه مادر.
سشوار رو خاموش کردم و به روش لبخند زدم.
_ ممنون.
_ پریسا جان تو می دونی جریان این خواهر و برادر چیه؟ اولش که تو گفتی یه نفر واسه محیا پاپیش گذاشته و حالا محیا می گه هومن کسی رو زیر سر داره.نمیخواین بگین چه خبره؟ باور کن من دلم کوچیکه نمی تونم طاقت بیارم تا این دوتا زبون باز کنن.
_ عمه جون چی دوست دارین بشنوین؟ من نمی دونم هومن همچین قصدی رو الآن داره یا نه اما در مورد محیا، یکی از دوستای هومن...
بی هوا وسط حرفم پرید.
_ خالد؟! همون پسر جنوبیه که همخونشه خواستگاره؟
نرم خندیدم و سرتکان دادم.
_ آره خودشه.
عمه شگفت زده لب زد.
_ نخواد دخترمو با خودش ببره شهرشون؟!
_ پسر خوبیه عمه.
_ می دونم قربان تو برم،واسه همین می ترسم. ما که نمی تونیم بهش جواب نه بدیم.
وبا این حرف لبخند مهمون لباش شد و به فکر فرو رفت.
خم شدم و دستشو گرفتم.
_ بلاخره به آرزوت رسیدی مگه نه؟
عمیق نگام کرد و با محبت گفت:
_ تو هم مث اون دوتا. عاقبت به خیری تورو هم ببینم دیگه چیزی از خدا نمی خوام.
_ یعنی چی دیگه چیزی نمی خواین؟ شما ماشالله نوه ی دم بخت دارین. نمی خواین عروسی اونارو ببینین؟
_ مگه می شه نخوام؟ ولی خب اونا خودشون مادر و پدر دارن و کسی به فکرشون هست. اما تو اینطور تک و تنها موندی من دلم خونه.
اگه هرکسی جز عمه بود شاید از حرفش ناراحت می شدم اما خوب می دونستم اون حتی دلسوزی هاشم از ته دل و مادرانه ست. واسه همین دست انداختم دور گردنش و از لپای آویزونش یه ب*و*س خوشمزه گرفتم.
romangram.com | @romangram_com