#بازتاب_پارت_215


محیا که کنار من و روبروی پدرش نشسته بود، جواب داد.

_ شما از همون اولش با اون کارخونه مخالف بودی.

_ آخه بد می گم؟ چرا باید یکی مث هومن که اینجا واسه خودش کسی بود بشه کارگر کارخونه؟

_ هومن که اونجا کارگر نیست عمو. اون مسئول فنی کارخونه ست. کارش خیلی مهمه.

جواب من هم قانعش نکرد. و با ناراحتی سرتکان داد.

_ از کی باید گله کنم وقتی خودم اونو به اینجا رسوندم.

محیا بهش اعتراض کرد.

_ بابا تورو خدا دوباره شروع نکن. هومن اینبار میخواد یکم بیشتر پیشمون بمونه. تازه خبرای خوبی هم براتون داره.

لعیا که هنوز حواسش پیش حرفای من و پیدا شدن شخصی تو زندگی محیا بود، براش چشم غره رفت.

_ چه ذوقی هم کرده.

عمو رشید نگاه استفهام آمیزی به دختراش انداخت و پرسید.

_ خبریه؟!

_ داداشم اومده که براش آستین بالا بزنین.

عمه از این حرف محیا به هیجان اومد و اشک تو چشماش حلقه زد.

_ راست می گی؟ الهی دورش بگردم. هروقت که بخواد پاجلو می ذاریم کیه که بگه نه.

بعد خم شد و سر منو ب*و*سید.

_ این به خاطر پاقدم خوب توئه ها آلاتی تی جان.

باخجالت لب گزیدم و سرمو پایین انداختم.طفلی عمه نمی دونست انتخاب پسرشم همین نوه ی برادر درظاهر خوش قدمشه.

تارا از تو آشپزخونه سرک کشید.

_ پس پشت سر هم عروسی داریم آره؟

میخواست سربه سر محیا بذاره اما اون به خودش نگرفت و ماهرانه بحث رو عوض کرد.

عمه ازم خواست یه دوش بگیرم و کمی استراحت کنم تا بچه ها برسن.

romangram.com | @romangram_com