#بازتاب_پارت_214
محیا بادیدن پدرش جلو رفت و بی تعارف و خجالت ب*غ*لش کرد و سر و صورتشو ب*و*سید. یه سر و گردن از پدرش بلند تر بود و وقتی اینطور با اشتیاق ازش آویزون می شد، چشمای عمو رشید می خندید. اینو منی که یه عمر از نعمت داشتن پدر محروم بودم بهتر می فهمیدم.
ای کاش بابا امیرم زنده بود تا منم راحت و بی دغدغه حتی مثل محیا تو سی و دوسالگیم و فقط واسه سه چهار روز دوری اینطور با دلتنگی ب*غ*لش می کردم.
_ دختر ما چطوره؟
به خودم اومدم و سعی کردم اون حسرت ریشه گرفته تو قلبمو پس بزنم.
_ ممنون عمو. شرمنده مزاحمتون شدم.
ابروهای پرپشت و منظمش تو هم رفت و درست مثل هومن اخم کرد.
_ خونه ی خودته دختر جان. خیلی خوش اومدی... هومن کجاست؟
نگاش یه جورایی بی قرار دور تا دور خونه رو کاوید و عمه آروم زمزمه کرد.
_ رفته یه سر به رفقاش بزنه و بیاد. قراره یه چند روزی اینجا بمونه.
عمو رشید با خیال راحت سر تکان داد و پاکت های خریدش رو به دست تینا داد و تعارف کرد کنارش بشینم.
بودن ما باعث تکاپو و شور و شوق زیادی تو جمع خونواده ی عمه ی زهرا شده بود. خود هومن واین دیر به دیر سرزدن ها و دلتنگی شون به کنار، حضور من به عنوان نوه ی بابابزرگ که فقط چندماهی از فوتش می گذشت باعث این جنب و جوش بود. به من که همیشه تو این خونه می گذشت و روزهای شادی رو ازش به یاد داشتم.
_ لعیا مادر زنگ بزن بچه ها رو بگو امشب بیان اینجا همه دور هم جمع شیم.
تینا زودتر از مادرش جواب داد.
_ من زنگ می زنم. بدونن دایی هومن و پریسا جون اومدن، خوشحال می شن.
_ خب دخترم چه خبر؟ باکار و زندگی و تنهایی چه می کنی؟
سوال عمو رشید باعث شد به خودم بیام.
_ دارم به این شرایط عادت می کنم. سخته اما مگه چاره ی دیگه ای هم دارم؟
_ راستش من به زهرا گفتم بیاد باهات صحبت کنه که اگه ما و این خونه رو قابل بدونی تا موقعی که به امید خدا سر و سامون بگیری، اینجا باشی.
عمه رو به من با مهربونی لبخند زد.
_ من می خواستم بگم اما فکر کردم بذار یه چندماه بگذره و با فوت اون خدا بیامرز کناربیای، بعد پیشنهاد بدم. ولی حالا باچیزایی که درمورد کار شکوفه و لجبازیش با هومن سر خونه شنیدم میگم باید بیای حتما با ما بمونی.
عمو رشید با ناراحتی سرتکان داد.
_ زندگی اونم تنهایی تو اون خونه و کار کردن تو کارخونه ی لامپ سازی واسه دختر جوونی مثل تو مناسب نیست بابا. هنوز زوده بخوای تنهایی زیر بار مشکلات زندگی بری.
romangram.com | @romangram_com