#بازتاب_پارت_213
_ هیجده سالشه مادر، کجاش بچه است؟ من به سن تارا بودم...
لعیا دلخور حرفشو قطع کرد.
_ الآن مشکل ما بچه بودن یا نبودن تاراست؟
محیا از تو سبد میوه ی وسط میز یه سیب برداشت و گاز زد.
_ نه پس مشکل منم؟
_ قربون سنگ پا برم من.
تینا به حرف مادرش خندید و عمه زهرا با ناراحتی سرتکان داد. منم که دنبال فرصتی واسه تلافی بودم با خنده گفتم:
_ محیا خیالش از بابت خودش راحته، شما چرا ناراحتین.
عمه یه استکان چای خوش عطر و تازه چین جلوم گذاشت.
_ مگه می شه نباشیم؟ به این باشه که...
محیا داشت چپ چپ نگام می کرد اما من خودمو زدم به اون راه.
_ نگران نباشین، انشالله قراره به همین زودی شوهرش بدیم و از شرش خلاص شیم.
چشمای لعیا برق زد.
_ مگه خبریه پریسا جون؟
_ پریسا؟!
اخطار محیا باعث شد ابرویی بالا بندازم و خودمو به اون راه بزنم.
_ والله من چیز زیادی نمی دونم. به گمونم هومن بهتر خبر داشته باشه.
لعیا نیشگونی از بازوی خواهر کوچکترش گرفت و با حرص گفت:
_ توچرا از وقتی اومدی روزه ی سکوت گرفتی و چیزی نمی گی؟
محیا درحالی که دستشو می مالید و صورتش از درد جمع شده بود، رو به من گفت:
_ نیومده همه چیزو ریختی به هم و اینارو به جون من انداختی. من می گم تو کاب*و*سی، نگو نه.
صدای یالله گفتن عمو رشید همه مون رو از آشپزخونه بیرون کشید. من اون مرد ریزنقش که هنوز موهای سرش کم و بیش مشکی بود و چروک های قشنگی گوشه ی چشماش داشت رو دوست داشتم.
romangram.com | @romangram_com