#بازتاب_پارت_212
با لبخند کنارشون نشستم.
_ خیلی خوبه که همه چیز همونطور مونده.
_ خیلی وقت می شه نیومده بودی فومن.
نگامو به رومیزی رشتی دوزی شده دوختم.
_ از وقتی بابابزرگ زمین گیر شد.
لعیا زیر لب گفت:
_ خدا دایی رو رحمت کنه.
_ ممنون.
تارا با هیجان گفت:
_ خاله محیا میگه اومدی که واسه همیشه بمونی. میخوای باهاش مغازه شو شریک شی آره؟
تو دلم کلی فحش درست و درمون تحویل محیا دادم و سعی کردم لبخند بزنم.
_من فقط واسه یه مدت کم...
عمه میون کلامم اومد و با اخم گفت:
_ یعنی چی؟ به روح تقی قسم اگه بذارم بری. تو با محیای من چه فرقی داری مگه؟ نوه ی برادرمی جات رو تخم چشامه.
_ شما لطف دارین اما نه، نمی شه.
_ ما موندگارت می کنیم، حالا می بینی.
به طرف محیا برگشتم که داشت با شیطنت نگام می کرد.
نتونستم جلوی جمع بهش چیزی بگم اما یه نگاه اساسی بهش انداختم،با این منظور که ما تنها می شیم دیگه. اونم بی خیال رو برگردوند و به سمت تارا رفت.
_ به به گل دختر ببین چه کرده. دیگه باید کم کم به فکر شوهر دادنت باشیم.
لعیا براش پشت چشم نازک کرد.
_ آره دیگه، خاله اش که دست دست کنه این یه الف بچه باید دست به کار شه.
عمه از جاش بلند شد تا واسه همه چایی بریزه.
romangram.com | @romangram_com