#بازتاب_پارت_211


دلم می خواست ب*غ*لم کنه تا من سرمو با اطمینان رو سینه اش بذارم و اعتراف کنم که بهتر از این نمی شم. خودمم می دونستم احساسم داره ناپرهیزی می کنه و بی قراریم هر لحظه بیشترو بیشتر می شه اما از کسی که تواوج نا امیدی، تنها امید زندگیشو بدست آورده بود کمتر از اینم انتظار نمی رفت.

_ حق با تو بود، بودنم اینجا حالمو بهتر میکنه.

_ پس می شه موندگارت کرد نه؟

با تردید پرسیدم.

_ میخوای واسه همیشه اینجا بمونم؟!

_ اینجا نه... اینجا.

به قلبش اشاره کرد و من نتونستم جلوی سر ریز شدن احساسات جوشیده تو چشمامو بگیرم.

_ داری گریه می کنی؟!

سوالش باعث شد تند تند با پشت دست اشکامو پس بزنم و سعی کنم بخندم.

_ همش به این فکر می کنم که چرا باید به اینجا برسم؟ چرا باید اینهمه اشتباه کنم؟ من که چیز زیادی از زندگی نمی خواستم، همین که حس می کردم واسه یکی بودنم مهمه برام کافی بود.

سرمو بلند کردم و تو چشماش دقیق شدم.

_ تو همیشه بودی اما بودنت اونجوری نبود که دلمو گرم کنه. واسه همین وقتی خودمو بهتر شناختم ازت سرد شدم. منی که یه عمر از این و اون ناامید شده بودم دیگه نمی تونستم به یه علاقه ی یه طرفه دل ببندم.

هومن دستمو گرفت.

_ این علاقه یه طرفه نبود، هیچ وقت. تو همیشه خانوم کوچولوی عزیز من بودی. ولی من نمی تونستم...یعنی خودخواهی بود اگه بهت جدی فکر می کردم. الآن ده ساله که با این درد دارم کلنجار می رم. دوسال بعد ازدواج شکوفه و اون بلایی که به سرم اومد، به خودم اومدم و دیدم واقعا چی می خوام اما این خواستن تو اون شرایط اشتباه بود. واسه همین حرفی نزدم و خودخوری کردم. فکر می کنی واسه من آسون بود ببینم همیشه ی خدا کنارمی و این باهم بودن رو دوست داری و من از حسی که دارم چیزی نگم؟ می دونی هربار که کسی تو زندگیت اومد این من بودم که داغون شدم؟ من تورو یه جورایی بزرگ کردم پریسا! می دونی چقدر سرپوش گذاشتن رو این علاقه سخت بود؟ همش یه سوال فکرمو درگیر خودش می کرد. اینکه بلاخره تو زندگیت چی هستم؟ یه برادر؟ یه دوست؟

دستی به روی پلکای خسته اش کشید و نگاهشو ازم گرفت.

_ همه ی این ده ساله رو باعذاب وجدان زندگی کردم، چون هربار که بهت... بهت...

صداش لرزید، بغضی که اینهمه باهاش مجادله کرد که نشکنه بلاخره شکست.

_ من همیشه با همه ی وجودم خواستمت.

دستمو رها کرد و از بهار خواب بیرون رفت و منو باحس خوبی که تو رگ و پی وجودم جاری بود، تنها گذاشت.حدود ده دقیقه بعد که از پله ها پایین رفتم، اون حتی خونه هم نبود.

عمه زهرا تو آشپزخونه پشت میز کوچیکی نشسته بود و با لعیا که پا به سن گذاشته و اندامش روز به روز به مادرش شبیه تر می شد، حرف می زد.

دختر بزرگش تارا داشت آشپزی می کرد و صدای خنده های دختر کوچیکش تینا و محیا از یکی از اتاق های طبقه ی پایین می اومد.

_ بلاخره اومدی زای جان؟

romangram.com | @romangram_com