#بازتاب_پارت_210


یه در بزرگ آبی آسمونی که به حیاط باز می شد و چشم هرکسی قبل از بنای خونه، درخت های بلند تو باغچه هارو می گرفت. بخصوص اون درخت بلوط جنگلی که شاخه های قرص و محکمش و سایه ی خنکش تداعی کننده ی خاطرات بی شماری از کودکیمه.

قرارهای پنهونی هومن و شکوفه، تاب دوست داشتنیم که همیشه ی خدا از شاخه هاش آویزون بود و اولین شیطنت های من که با بالا رفتن از شاخه هاش شکل گرفت.

قربون صدقه های عمه و چشمای گریونش توجهمو از حیاط و در ختاش گرفت. با آ*غ*و*ش باز م*س*تقیم به طرف من می اومدو خدا می دونست تو اون لحظه دلم براش یه ریزه شده بود.

مثل وقت هایی که احساساتی می شد به گویش محلی گفت:

_ تره بیمیرم زای جان. می دل تنگ آب*و*سته بو. (بمیرم برات دخترم، دلم برات تنگ شده بود.)

صورت گرد و تپلش رو ب*و*سیدم و اون منو محکم به خودش فشرد. بعد با اخم رو به محیا و هومن کردو گفت:

_ می موندین یکم دیرتر بیاین. نمی گین چشمم به این در سفید شد؟

محیا آروم زیر لب گفت:

_ پریسا یکم حالش خوش نبود.

نگاه عمه پراز دلسوزی و درد شد. اشک توچشماش حلقه زد وبا بغض گفت:

_ همه بلاخره رفتنی هستیم بلا می سر. سخته اما باید باهاش کنار اومد.

لبخند تلخی به روش زدم و ته دلم خداروشکرکردم عمه زهرا لااقل از همه چیز خبر نداره و حال بدمو به مرگ بابابزرگ مربوط می دونه.

لعیا خواهر بزرگ هومن و دوتا دختر هاش به استقبال اومدن و بعد سلام و احوالپرسی تعارف کردن بریم تو. شلوغی دور و برم کمی منو از لاکم بیرون کشید اما به محض ورود به خونه به عادت همه ی این چندسال از پله هایی که به اتاق های طبقه ی بالا منتهی می شد، بالا رفتم. از کنار اتاق ها و هال کوچیک و آشپزخونه ی بلا استفاده ی اون طبقه که اونجارو برای خودش یه سوئیت مجزا کرده بود گذشتم و درهای شیشه ای بزرگی که به بهار خواب و منظره ی دل انگیزش می رسید، باز کردم.

همه ی صفای این خونه یه طرف و این بهار خواب بزرگ که شاخه و برگ درخت های تو حیاط روش سایه مینداختن یه طرف. یادش بخیر، شب های زیادی رو کنار عمه و محیا اینجا خوابیده و به آسمون نیلی و پرستاره ی شب زل زده بودم. و چقدر خوب تک تک قصه های شیرین عمه زهرا رو به یاد داشتم. یاد و خاطره ی اون شب ها که به ذهنم خطور می کنه باعث می شه آرزو کنم ای کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدم.

_ اینجایی؟!

به طرف هومن که ساکمو جلوی در شیشه ای گذاشت، برگشتم.

_ دلم برای این بهار خواب تنگ شده بود.

_ مامان می دونست کجا باید پیدات کنم... سردت نیست؟

دستامو ب*غ*ل کردم و رومو ازش گرفتم و به حیاط دوختم.

_ هوا خوبه.

بهم نزدیک شد و درست پشت سرم ایستاد و آروم پرسید.

_ خودت چی؟ حال خودتم خوبه؟

romangram.com | @romangram_com