#بازتاب_پارت_209
دستش روی بازوم نشست و نوازشم کرد.
_ نمی تونم دیگه تنهات بذارم.
لبخندی از سر سپاس روی لبم اومد و اون در جوابش لبخند دلگرم کننده و پرشور و شوقی تحویلم داد.
_ راستش حالا که فکر می کنم می بینم پرکردن جاهای خالی زندگیت کار کسی نیست جز خودم. این فقط از آقا هومن بر می یاد و بس.
ابرویی بالا انداختم و با اینکه هنوز از حرفاش قانع نشده بودم واون حماقتی که تو گذشته اش بود و ازش حرف می زد نمی دونستم چیه، اما باهاش همراه شدم.
_ واقعا؟!
_ تو چیزی رو می خوای که من می تونم بهت بدم.
_ چی مثلا؟!
چشماش از شادی برق زد.
_ صبر کن خودت می بینی.
بارون ریز و نم نم شروع به باریدن کرده بود که سوار ماشین شدیم. خالد در سمت منو بست و سر خم کرد.
_ مرخصیت طولانی نشه.
محیا با بلبل زبونی جواب داد.
_ زیاد مطمئن نباش. پریسارو شده به زور همونجا موندگارش می کنم.
خالد محجوبانه لبخند زد.
_ فرقی نمی کنه. هرجا که هست فقط حالش خوب باشه... مواظب خودتون باشین.
برای هومن دست تکان داد و تا سرکوچه که تصویر محوش از پشت شیشه ی بخار گرفته و خیس ماشین پنهون شد نگاه محیا به در خونه بود.
نگامو ازش گرفتم و با التماس به هومن که از آینه ی جلو بهم خیره بود، دوختم. دلم نمی خواست حالا که بعد مدتها شخص مناسبی سر راه محیا قرار گرفته به خاطر سخت گیری هومن از ازدواج دلزده شه.
سرتکان دادن آروم و باملاحظه اش خیالمو راحت کرد. می دونستم از اون که این همه سال به خاطر سرکوب احساساتش رنج کشیده بود برنمی یاد درمورد خالد و محیا سخت بگیره.
جاده ی منتهی به فومن با اون چنارهای تنومند و شاخ و برگ گسترده تصویر قشنگی بود که هیچ وقت برام تکراری و کهنه نمی شد. می دونستم تا چند دقیقه ی دیگه به خونه ی عمه زهرا می رسیم. بهشت کوچیکی که خیلی از رویاهای کودکیم توش شکل گرفت. یه خونه ی بزرگ با حیاط پر از درخت که دور تا دور دیوارهاش با پیچک های همیشه سبزو شاداب پوشیده شده بود و از لابلای اون ها، چند شاخه ی یاس آویزون بودن که تو بهار گل می دادن و عطر دل انگیزش سرتاسر کوچه رو بر می داشت.
romangram.com | @romangram_com