#بازتاب_پارت_208
_ دلم به این خوش بود که کنارمی.
به سختی جواب دادم.
_ اما من عذاب می کشیدم،چون خیلی های دیگه هم کنارت بودن.
_ هرکسی اومد از همون اولش گفتم که این رابطه همیشگی نیست. فقط می خواستم ذهنمو با این چیزا درگیر کنم تا نشه زندگیتو بهم بریزم.
_ فکر می کردم قراره بلاخره با نگار به یه جایی برسی. با اینکه ازت ناامید شده بودم اما ترس برم داشته بود.
کلافه دستی به موهاش کشید.
_ نمی شد باهاش به جایی برسم، فکر تو دست ازسرم بر نمی داشت.
_ چرا حتی شده یه بار نخواستی که خودت و من...
حرفمو نشنیده، قطع کرد.
_ نمی شد، یه حماقتایی تو گذشته کردم که بابتش همیشه خودمو مقصر می دونم.
بابغض زمزمه کردم.
_ تو چی کار کردی که دوازده ساله من دارم به خاطرش تنبیه می شم؟
_ پریسا؟!
_ جان پریسا؟!
حس کردم شونه هاش زیر بار عاطفی جوابم خم شد. لب هاش برای گفتن چیزی تکون خورد اما قبل از اینکه حرفی بزنه، ضربه ای به در خورد و صدای محیا خلوتمون رو بهم زد.
_ بچه ها نمیخواین راه بیفتین؟ داره دیرمون می شه، مامان منتظره.
_ الآن می یایم.
اینو هومن گفت و برگشت تا ساکمو از روی تخت برداره.
- وسایلت همینه؟
با ناامیدی سرتکان دادم و اون تلاش کرد توچشمام خیره نشه.
_ این رفتن چند روزه به فومن برات خوبه. اونجا حال و هوات...
_ تو هم می یای؟!
romangram.com | @romangram_com