#بازتاب_پارت_248


_ یه لحظه وایسا باهات حرف دارم.

مردد به طرفم برگشت و من سعی کردم با حس پس زدنش مبارزه کنم.

_ نمی گم از این به بعد همه چیزمثل قبل می شه، یه چیزایی رو نمی شه دیگه جبران کرد اما من میخوام تو زندگیم باشی...مثل یه دوست.

اشک توچشماش حلقه زد و به سختی سرتکان داد. دستمو که تودستاش بود بالا آورد و ب*و*سه ای ناگهانی رو سرانگشتام زد.

_ نمیدونم دعای مادرایی مث من اثر داره یا نه اما از ته دل میخوام که خوشبخت شی عزیزم.

وقبل از اینکه اون اشکای آشنا سرریز شه از اتاق بیرون رفت و منو با بغضم تنها گذاشت.

ضربه ای به در خورد و هومن تو اون کت و شلوار سورمه ای خوش دوخت وارد شد. دلم با دیدنش ضعف رفت، بدجوری خوش تیپ شده بود. اونم داشت حسابی سرتاپامو برانداز می کرد ولبخند رضایت رو لباش بود.

زندگی گاهی قشنگ ترین غافلگیری هاشو درست زمانی رو میکنه که آدم ازهمه چیز ناامیده و چقدر این دلنشین و عزیز میشه واسه مون وقتی اونو با بهترین موهبت خدادادی شریک شیم.

بهم نزدیک شد وب*غ*لم کرد.

_ کلی آدم اون بیرون منتظر اومدنتن اما یکی شون قد من واسه دیدنت تواین لباس چشم انتظاری نکشیده. تازه اونم وقتی قراره دستت تودستای خودم باشه.

روپنجه ی پام ایستادم و لبامو به لباش رسوندم.

_ واسه همینه که عاشقتم.

ب*و*سه ی نرم و دلپذیری رو پیشونیم گذاشت و دستمو گرفت. هردوبه سمت درهای بزرگ بهار خواب رفتیم. صدای موسیقی حالا بلند تر به گوش می رسید و جمعیت زیادی تو خونه ی بابا رشید جمع شده بودن.

نگام رفت سمت نعیم که با بچه های قد و نیم قد وسط حیاط می ر*ق*صید وشادی می کرد. چشمش که بهم افتاد هیکل چاق و سنگینشو تکان داد و با خوشحالی بالا و پایین پرید و مثل همیشه خنده رو بی منت مهمون لبام کرد.

همه برای شادی ما جمع بودن و من خوشبینانه نگام به صندلی های خالی زیر درخت بلوط بود.مطمئن بودم بابابزرگ و بابا امیر و پپر هم اینجان تا توشادی مون سهیم باشن، تا من دیگه تنها نباشم.

هومن دستمو بااطمینان فشرد و من لبخند به لب باهاش همراه شدم تا به شادی این جمع بپیوندیم.

ما اشتباه می کنیم که ازنیمه برمی گردیم

جهان روبروی ماست

نه پشت سر

روبرو شاید چیزی باشد

که به پاره شدن کفش ها بیارزد.

من شاهراه چهارخانه های پیراهنت را

romangram.com | @romangram_com