#بازتاب_پارت_24
با بدجنسی ابرو بالا انداخت.
_ ماجنسمون تو بازار نایابه خانوم. لب تر کنم تو هوا می زننمون.
براش مث بچه ها دهن کجی کردم.
_ نه بابا.
دستمو که به طرف نعیم دراز بود، پس زد و یه پنج تومنی از جیبش بیرون کشید و گرفت طرفش.
_ دستت درد نکنه داداش چاییت خیلی چسبید.
نعیم با خوشحالی پول رو گرفت و تو جیب برآمده اش چپوند. ماهم قدم زنان به سمت خونه رفتیم.
به محله ی ما میگن لب آب. اینجا آدماش مث دیگرون هرروزشون درگیر مشکلات و سختی های زندگیه. اینجام واسه بدست آوردن اون چرک کف دست باید سگ دو بزنی. که با همه ی نزدیک بودن آدماش بهم یه وقتایی پشتت بدجوری خالی میشه.
_ نمیخوای بگی چی شده؟ چرا اینقدر پریشونی؟
برگشتم و زل زدم بهش. دوباره رنگ نگاهش جدی شده بود. یاد آخرین حرفای دکتر بابابزرگ و بعدش نتیجه ی آزمایش و این تحلیل رفتن های هر روزه اش می افتادم، پریشونی که سهله تا الان دیوونه نشده بودم خودش خیلی بود.
_ میخوام دکتر بابابزرگ رو عوض کنم. مردک فقط بلده هردفعه کلی قرص به اون سبد وامونده ی داروهاش اضافه کنه.
_ خب شاید براش لازمه. الآن یه سوءهاضمه ی ناقابل هم که داشته باشه به دیابتش مربوط می شه.
سفت و سخت مخالفت کردم.
_ نه دکترش به درد نمی خوره. من دیگه به حرفاش اعتمادی ندارم.
یه قدم بلند برداشت و سرکوچه مون جلوی راهم رو گرفت.
_ داری از چی فرار می کنی پریسا؟
پلک چشم راستم پرید و عصبی زل زدم به آگهی فوتی که روشیشه ی تنها سوپرمارکت سرکوچه نصب بود. سکوت ناخواسته ام باعث شد زیر لب بابهت زمزمه کنه.
_ از مرگش فرار می کنی؟
سریع سربلند کردم و با اخم زل زدم به چشمایی که تیزبینانه نگاه طوفانی و حس و حال داغون این روزام رو رصد می کرد.
بی اختیار بغض کردم . دستمو گذاشتم رو قفسه ی سینه اش و کنارش زدم.
_ من از چیزی فرار نمی کنم فقط...
نتونستم بگم فقط می ترسم. می ترسم که تنهایی بعد اون بشه سایه ی سرم. که من حتی با داشتن عمه شکوفه تنها بازمانده ی خونواده ی پدریم و تو و مادرت با اون نسبت فامیلی دور، بازم تنهام. که اگه یکی باشی مثل من و بخوای دور دوسال از زندگیت و آدمایی که سهم بسزایی تو خاطراتش دارن رو یه نوار زرد رنگ ورود ممنوع تو ذهنت بکشی، دیگه نمی تونی گذشته ای داشته باشی و نمی تونی به آینده ای روشن خوشبین باشی.
romangram.com | @romangram_com