#بازتاب_پارت_206
تو خودم مچاله شدم و هق هقم بلند شد. هومن واسه لحظه ای دست بلند کرد اما برای ب*غ*ل کردنم تردید داشت. انگار اعترافش به احساسی که داره باعث افتادن این فاصله شده بود.
من اما به اون دستها و حس حمایتشون تو این حال نیاز داشتم. پس بی تعارف سرخم کردم و خودمو به اون آ*غ*و*ش مهربون سپردم. دستاش که دورم حلقه شد،نفس بند اومده تو سینه ام برگشت.
برام مهم نبود نسبتم با این مرد دقیقا چیه یا هرکسی که مارو تو این وضعیت می بینه چه فکری درموردمون می کنه. من سالها می شد از این آ*غ*و*ش و حمایت هاش محروم نبودم، بهش عادت که نه اعتیاد پیدا کرده بودم.
اصلا همه ی این توجیه و تفسیرها به کنار، حالا که اون خودشم مدعی بود علاقه ای این وسط هست، اون جنبه ی خودخواه درونم می تونست از این دستهای حامی صرف نظر کنه؟
سر بی موی گلابتون هنوز تو دستام بود و اون خاطره ی بد جلوی چشمام. بایدمی گفتم و خودمو از بند گذشته خلاص می کردم.
_ ایرج که حالش بد می شد، من ازش مث سگ می ترسیدم. وقتی اسممو صدا می زد هزار بار می مردم و زنده می شدم. خودم بارها دیده بودم که وقت و بی وقت باخودش حرف می زنه و مدام زیر لب این و اون رو تهدید می کنه. همش فکر می کرد یه عده باهاش دشمنی دارن و می خوان هرطور شده بلایی به سرش بیارن. می گفت سودی هم با اوناست اما نمیذارم که باهاشون بمونه... وقتی اونطور چپ چپ به یه نقطه زل می زد و تند تند نفس می کشید قلبم از جا کنده می شد. می دونستم بعدش باید منتظر یه فاجعه باشم... کاب*و*س بدی بود هومن، از دستم کاری ساخته نبود من فقط ده سال داشتم، مگه می تونستم جلوشو بگیرم؟
به پیراهنش چنگ زدم و هق هقمو تو سینه اش خفه کردم.
_ گفت اگه مواهامو کوتاه کنه سودی نمی ره، نه تا موقعی که این موها دوباره بلند شن. دروغ می گفت ک*ث*ا*ف*ت، می خواست سودی رو با این کار زجر بده و بترسونه...یه روز که سودی خونه نبود منو به زور نشوند و موهامو از ته تراشید، موهای خوشگلمو ازم گرفت. وقتی اونجوری مشت مشت می ریختن زمین، من از غصه به خودم می پیچیدم ، زار می زدم و اون قهقهه می زد. سودی که منو به اون حال دید، دیوونه شد و ایرج کتکش زد. منم فقط گریه کردم... دیگه نمی تونستم تحمل کنم، نمی تونستم بمونم و منتظر شم که اون مردک یه بلای دیگه سرم بیاره. از اون خونه فرار کردم چون دیگه نمی تونستم بمونم. سودی منو نمی خواست و ایرج از اون خونه برام یه جهنم ساخته بود. من...
نتونستم ادامه بدم، قلبم از یادآوری اون روزها به درد اومده بود. سیل سرریز شده ی احساساتم انگارحالا حالاها فروکش نمی کرد و قرار نمی گرفت. دست هومن لای موهام رفت و آروم سرمو نوازش کرد.
_ واسه خداحافظی از دایی و شکوفه اومده بودم رشت. باید می رفتم سربازی و زمان اعزامم رسیده بود. وقتی یه بچه ی لاغر و رنگ و رو پریده ، باچشمایی از ترس بیرون زده و سرتقریبا بی مو رو نشونم دادن و گفتن دختر امیر خدا بیامرزه،ماتم برد. باورم نمی شد آدمایی پیدا شن که بتونن سر یه دختر بچه همچین بلایی بیارن. داشتم دیوونه می شدم، واقعا اون عوضی از حیوونم پست تر بود... راستش همون روز خیلی چیزا در موردت برای من عوض شد.
صورتمو از سینه اش جدا کردم و با چشمای پف کرده به نگاه دوست داشتنی و مهربونش خیره شدم و با صدای گرفته ای گفتم:
_ تو از همون روز دستمو گرفتی و تا الان رهام نکردی.
_ مگه می شد اون دختر کوچولوی شیرین رو که وجودش داغونِ داغون بود رها کنم؟ میتونستم اون چشمارو که از ترس یه جا ثابت نمی شد و تو بهت بود نادیده بگیرم؟ اون روز اومده بودم که خداحافظی کنم اما...
_ یادته از بابابزرگ اجازه گرفتی تا منو با خودت ببری بگردونی؟
_ می خواستم از اون حال و هوا بیرون بیای. همش دوروزی نمی شد که اومده بودی پیش دایی.
لبخند غمگینی رو لبم سبز شد.
_ تو نذاشتی بابابزرگ تسلیم اصرار سودی شه. منو با خودت بردی تا وقتی اون زن می یاد نبینمش و دوباره بهم نریزم.
یه حس خواستن عمیق رو توچشماش رصد می کردم.
_ هنوزم اون دختر کوچولویی که با ولع بستنی قیفی شو می خورد جلو چشمامه.
_ منم اون روز رو فراموش نکردم. مث شاهزاده خانوما باهام رفتار می کردی، همه چیز به میل و خواسته ی من بود. هرطور شده می خواستی بخندم و واسه یه لحظه شاد باشم. یادته منو بردی سلمونی و از اون آقاهه خواستی موهاتو مدل موهای من بزنه؟
نرم خندید.
_ می خواستم مث اون دختر کوچولوی خوشگلی که چشماشم اون لحظه می خندید، خوش تیپ شم.
romangram.com | @romangram_com