#بازتاب_پارت_205
_ می تونم بیام تو؟
سعی کردم تو جام نیم خیز شم که اون با اشاره ی دست مانعم شد.
_ راحت باش.
کنارم روی تخت نشست و به گلابتون زل زد. به سختی از جام بلند شدم، از بودن تو این وضعیت کنار هومن، معذب بودم.
_ رفت؟!
نگاهشو از اون عروسک گرفت و به من دوخت و با مکث جواب داد.
_ همش نگران بودم نتونی خشمتو کنترل کنی و اون با ناراحتی از این خونه بره.
سعی کردم بغضمو پس بزنم.
_ خیلی جلوی خودمو گرفتم که چیزی نگم. همش از خودم می پرسیدم یعنی این زن مادرته؟ آخه یه مادر می تونه اینقدر راحت از سالها دوری از پاره ی تنش بگذره و بگه برای اون بچه این بهتر بوده؟ می تونه بگه حالا که دخترم نمی شی بیا وارثم باش؟ اون هیچ وقت واسه داشتنم تلاشی نکرد. من اگه جاش بودم... اگه جاش بودم به هر قیمتی،به هر جون کندنی دخترمو کنار خودم نگه می داشتم. اون نباید حتی یه لحظه ازم دور می شد.
هومن با لبخند دستی به سر بی موی گلابتون کشید.
_ تو مادر خوبی می شی.
_ نه نمی شم، چون این محبت رو هرگز ندیدم که به بچم بدم.
_ تو هم که حرفای مادرتو می زنی.
_ گاهی فکر میکنم خیلی شبیهشم.
به طرفم برگشت و با محبت نگام کرد. این اولین باری بود که بعد این چندروز تلخی و کدورت اونو اینطور مهربون می دیدم.
_ تو یه مادر قوی و با اراده می شی این چیزی نیست که بخوای یاد بگیری، تو وجودت هست اما سودی اینطور نبوده. اون زن همیشه ضعیف و ترحم برانگیز بوده و متاسفانه هیچ وقت فرصت نداشته این نقص رو جبران کنه.
لب برچیدم و با چشمایی که تار شده بود دستی به چهره ی بر اثر زمان کدر شده ی عروسکم کشیدم. چشمای آبی خوش رنگش حالا طوسی دیده می شد و لباس های تنش بوی کهنگی می داد.
_ موهاشو خودم کندم. آخه مگه می شد گلابتون، مادرش کچل باشه و اون موهای طلایی و پرپشت داشته باشه؟
هومن متاثر از چیزی که گفتم و یاد آوری خاطره ای تلخ، غمگین و ناراحت نگام کرد.
_ پریسا؟!
با پشت دست اشکامو پس زدم و نفس دوباره ای گرفتم.
_ سودی همیشه خودش موهامو شونه می زد. ازوقتی یادمه نمیذاشت حتی یه سانت ازش کوتاه شه. موهامو از خودم بیشتر دوست داشت. ایرج حساسیت سودی رو می دونست، اون می دید من هم مث اون زن چقدر به این موها دلبسته ام اما... حیف که داشتنشون به ترس از اون نامرد نچربید.
romangram.com | @romangram_com