#بازتاب_پارت_204
_ یه لیوان آب بهم بده.
بلافاصله بهم داد و من به اتاق برگشتم. لیوان رو که به لبش نزدیک کردم واسه چند ثانیه ای توچشمام خیره موند اما من نگامو ازش دزدیدم.
حالش که کمی بهتر شد خودش شروع به حرف زدن کرد.
_ ایرج تودانشگاه با یه عده به خصوصی درگیر شد و اونا مجبورش کردن استعفا بده. خونه نشینی حالشو بد کرد، اونقدر بد که بستریش کردن. اون دیگه هیچ وقت فرصت پیدا نکرد به زندگی عادی برگرده و من بتونم اسمشو از تو شناسنامه ام خط بزنم. بستری شدنش حتی به دوماه نکشید،بهم گفتن تو خواب سکته کرده.
من همون سالها هم از شنیدن خبر مرگش متاثر نشدم چه برسه الان که می دیدم گذشته ام رو روانِ مریض و ناسالم اون مرد به گند کشیده بود.
_ وقتی مُرد من تازه تونستم یه نفس راحت بکشم اماچه فایده که وقتی به سمتت برگشتم، تو دیگه منو نخواستی. دیدم بودنم تو زندگیت بدتر از نبودنمه با خودم گفتم من که در حقت اینهمه مدت مادری نکردم، اینم روش شاید یه سالی بگذره نظرت عوض شه. اما به خدا هربار که اومدم از پدربزرگت خواستم تورو ببینم ،اون بنده خدا همه ی تلاشش رو کرد تورو راضی کنه و تو نشدی. دیگه وقتی از آب و گل در اومدی و واسه ی خودت خانومی شدی اصرارم بی فایده شد. من نمی تونستم دیگه تورو پیش خودم برگردونم. تو تموم این سالها با وجود امینه و دختر هاش، شاگردهام و دوستام و مشتری هام و همه ی آدمایی که دورا دور یا از نزدیک می شناختم باز تنها بودم. می دونی چرا؟ چون تو همین شهر، زیر همین آسمون، بین همین آدما دختری داشتم که براش هیچ وقت یه مادر واقعی نبودم.
حس کردم اون بغض قدیمی و آشنای سالهای دورم دوباره گلوگیر شده... من باید حرف می زدم.
_ وقتی از اون خونه فرار کردم، فقط یه چیزی از خدا می خواستم اینکه لااقل یه نفر تو این دنیا پیدا شه که منو بخواد چون تو که مثلا مادرم بودی و از همه بهم نزدیک تر ، منو نخواستی. من همه ی اون شکنجه ها و کتک های ایرج رو از چشم تودیدم، واسه همینه که نمی تونم ببخشمت. اما با همه ی این حرفا وقتی ناامید از برگشتنت بودم و تو برگشتی، وقتی دل شکسته از این همه عذاب نخواستم ببینمت و تو اصراری به دیدنم نکردی... همیشه منتظر بودم بازم بیای سراغم و من بگم نه اماتو پا پس نکشی. شده بزنی توی گوشم و به زور منو با خودت ببری، که مث هر مادری بخوای بچه ات با خودت زندگی کنه... من با خیلی حسرت ها بزرگ شدم، خیلی چیزها که به چشم دور و بری هام یه مسئله ی عادی بود واسه من عقده شده.
به تلخی خندیدم.
_ اینو به هیچ کس نگفتم. من همیشه از روز مادر متنفر بودم چون می دونستم کسی رو به این اسم ندارم که بخوام بخاطر تموم محبت هاش ممنونش باشم... بزرگ شدم، بالغ شدم اما مادری بالای سرم نبود که حمایتم کنه،راه رو نشونم بده و نگفته بفهمه دردم چیه. خودم خوردم زمین و بلند شدم، اینه که نمی تونم دیگه قبولت کنم و بهت حسی داشته باشم.
ازجام بلند شدم و نگامو ازش با بی تفاوتی گرفتم.
_ فکر کنم همه ی حرفاتو شنیدم. حالا دیگه بهتره بری.
زن شانه خمیده و فرتوتی که به طرفم دست دراز کرد بدون شک سودی نبود. اون همیشه تو ذهن من عاصی و نفوذ ناپذیر و محکم بود. نه این زن افسرده و بیمار که انگار با همه ی وجودش التماس می کرد پریسای ده ساله شو بهش برگردونم.
_ من قلبم مریضه. نمی دونم دیگه چقدر فرصت برای زندگی کردن دارم تا بتونم درحقت گذشته رو جبران کنم.هرچند احمقانه است اگه فکر کنم میشه جبرانش کرد اما... حالا که نمی خوای دخترم باشی لااقل وارثم باش.
سرشو بلند کرد و نگاه دردآوری بهم انداخت. فقط خدا می دونست گفتن این حرف چقدر براش تلخ و عذاب آور بوده.
_ می خوام وارث یه عمر تلاش و زحمتی باشی که به خاطر دوباره با هم بودنمون براش از جونم مایه گذاشتم. امینه بابت آینده ی دخترهاش تو این چندوقت اخیر همه ی تلاششو کرده که منو از تو دور نگهداره اما منم مث اون یه مادرم. دوست دارم همه ی زندگیم مال دخترم باشه حتی اگه اون نتونه منو هیچ وقت ببخشه.
تا ده دقیقه بعد رفتنش من هنوزم همون جا توی اتاق روی تختم نشسته بودم و به گذشته و حرفاش فکر میکردم. به دلایلی که آورده بود و بابتش انتظار نداشت ببخشمش، به اینکه بازهم اصرار نکرد که برگردم.
ومن ته دلم خدا خدا می کردم لااقل دلیلی بیاره که بتونم از خطاو کوتاهی هفده ساله اش بگذرم. اون مثل همیشه نا امیدم کرد تا من حتی لحظه ای به این فکر نکنم که می تونم باهاش یه شروع دوباره داشته باشم.
گلابتون هنوز کنارم نشسته بود و نگاهش به نقطه ای نا معلوم، مات بود. دست دراز کردم و برش داشتم. چشم به سر بی موش دوختم و بغض کردم. خدایا! پس کی این خاطرات زجر آور دست از سرم بر می داشتن؟ چرا نمی تونستم اونارو مثل زمانی که بابابزرگ کنارم بود، پس بزنم و فقط به امروزم فکر کنم؟
رو تخت دراز کشیدم و اون سر بی مو رو به لب هام نزدیک کردم و ب*و*سه ای طولانی و عمیق بهش زدم. دلم برای دختر کوچولوم تنگ شده بود. من چطور تونسته بودم این همه سال اونو از خودم دور کنم و حتی یه لحظه دلم هوای دوباره دیدنش رو نکنه؟
نیشخند تلخی رو لبم نشست و اونو بیشتر به خودم فشردم. جواب این سوال روشن تر از همیشه جلو چشام بود. مگه نه اینکه تو تموم این سال ها یه سودی هم تو وجود من در حال شکل گیری بود. پس چه انتظاری می شد از اون زن عب*و*س و تلخ که با روح و روانم عجین شده بود، داشت؟ اون تو تصورات من دلش نمی خواست دخترکش رو ببینه.
قطره ای اشک بی اجازه انحنای گونه و پوست روشن صورتمو کاوید و زیر چونه و تو قوس گردنم ناپدید شد. ضربه ی کوتاهی به در خورد و صدای هومن تو اتاق پیچید.
romangram.com | @romangram_com