#بازتاب_پارت_203


قبل از اینکه بتونه جوابی بده، سودی تو چارچوب در ظاهر شد و هومن به استقبالش رفت. نمی دونستم حالا که این دیدار نه اتفاقی و نه از سر اجبار بود باید چطور باهاش روبرو شم.

اما پنج دقیقه بعد وقتی تو اتاق هومن هردومون سربه زیر و به فاصله ای کم روی تخت نشسته و به دستای تو هم گره خوردمون خیره بودیم، دیدم این روبرو شدن اونقدرام که خیال می کردم سخت و دور از ذهن نبود.

دروغ چرا، من این زن رو با وجود سالها فاصله ای که بینمون بود تو تموم این مدت کنار خودم داشتم. اون هیچ وقت از من و گذشته ام جدا نشده بود. باید اعتراف کنم با چهره ای که بر اثر گذر زمان به اون شبیه و شبیه تر می شد، در من هر روز زنی به اسم سودی با همون خصوصیات اخلاقی و رفتاری شکل می گرفت و زندگی می کرد.

_ نیومدم با حرفام خودمو تبرعه کنم من فقط می خوام بعد اینهمه سال که با عروسکت حرف زدم واسه یه بارم که شده به خودت همه چیزو بگم.

نگاه گذرایی به گلابتون که روی تخت و مابین ما قرار داشت انداختم و چیزی نگفتم. اگه قرار به گله و شکایت و متهم کردن بود، من حرفای زیادی برای زدن داشتم اما امروز فقط می خواستم که بشنوم.

_نیومدم ازت عذر بخوام یا بگم بیا گذشته رو فراموش کن و منو ببخش. یه چیزایی وقتی بودنشون از همون اول اشتباهه دیگه نمی شه ازشون انتظار درست شدن داشت. من تو زندگی تو و پدرت و پرنیا یه اشتباه بودم. حتی اگه خودمم می خواستم نمی تونستم مادر خوبی بشم، چون خوب بودن رو به چشم خودم ندیده بودم. منم مث تو بچگی خوبی نداشتم پریسا. پدرم این عید به اون عید چی می شد دست نوازشی به سرم می کشید و اجازه می داد صورتشو بب*و*سم. تو خونه ی ما حرف اول و آخر رو زورگویی بی حد و حساب اون می زد. نه من، نه مادرم نه هیچ زن دیگه ای تو اون خونواده هیچ وقت آدم حساب نشدیم. اینارو خودت بهتر از من می دونی و گفتنش دردی رو دوا نمی کنه اما می خوام بدونی اگه من اون مادری نبودم که باید باشم،تنها مقصر این بدبیاری و اشتباه نیستم. بذار رک بگم من هیچ وقت مهر و محبت ندیدم که بتونم درحق بچم محبت کنم. بعدشم که اینقدر روزگار برام سخت گرفت که خودمم خواستم، نشد. تا عزیز جون مادر امیر بود یه چیزایی رو نشونم داد و کمکم کرد یاد بگیرم اما وقتی رفت و پرنیا به دنیا اومد و ماموریت های امیر زیاد شد همون چیزای مختصرم فراموش کردم. افسرده که شدم، اوضاع بدترم شد.

آه عمیق و پر دردی کشید.

_ امیر و پرنیا هم که رفتن... بخت که سیاه و نحس باشه به عزیزترین کس زندگی آدمم رحم نمی کنه. واسه همینه که میگم بودنم تو زندگی شما یه اشتباه بود. می دونی تا حالا چندبار آرزو کردم ای کاش من به جای اون دوتا تو تصادف می مردم؟

نگاه کوتاهی به چهره ی شکسته و غمگینش انداختم و با خودم فکر کردم درست مثل من که سالهای ساله این آرزوی ناکام رو به دوش می کشم.

_ زندگیم که از هم پاشیده شد اون خونه و خاطراتش شد بلای جون من. آقام مجبورم کرد پسش بدم و برگردم به خونه ی پدری. ازم خواست تورو به پدربزرگت بدم و خیال خودمو راحت کنم. چون دختری و نگهداری ازت مسئولیت داره.

پوزخند تلخی زد.

_ داشت با تو رفتاری رو می کرد که یه عمر با من کرده بود. اینکه هرطور شده یه جوری از سر خودش بازت کنه. این یه بار رو نذاشتم حرف، حرف اون باشه. گفتم دخترم باید با خودم بمونه، گفت پس باید شوهر کنی اونم با کسی که من می گم. گفتم چند ماهی از مرگ امیر نگذشته من هنوز عزادارشم، گفت خاک مرده سرده دیر یا زود فراموش می کنی.

دستشو با تردید جلو آورد و روی دستم گذاشت. چیزی تو دلم زیر و رو شد.

_ نشد فراموش کنم پریسا. خاطره ی تموم اون نه سال زندگیم با امیر تو ازدواج دومم با اون از خدا بی خبر، فقط شکنجه ام داد. منی که تو ناز و نوازش امیر همیشه غرق بودم حالا باید هر روز به خاطر شک بیمارگونه و بی سرو ته ایرج روانی کتک می خوردم. نمی خوام بگم بخاطر این نتونستم باهاش زندگی کنم، به خدا اون کتک ها دربرابر خیلی چیزها که تو هیچ وقت ندیدی درد نبود.

می دونی تو خواب چند بار چاقو گذاشت زیر گلوم و تهدیدم کرد اگه دست از پا خطا کنم جونمو می گیره؟ فکر می کنی به خاطر جون خودم ازش می ترسیدم؟ واسه من همه چیز با مرگ امیر و پرنیا تموم شده بود.ترسی هم اگه داشتم به خاطر بلایی بود که نمی خواستم بعد من ناغافل به سرت بیاره. اونقدر شب و روز به خاطرش فکر و خیال می کردم که گاهی حس می کردم عقلمو از دست دادم و دیوونه شدم.

با دستایی لرزون سعی کرد صورت خیسشو پاک کنه.

_ من خیلی جاها درحقت کوتاهی کردم، خیلی جاها چشمامو بستم که عذابت رو نبینم اما باور کن چاره ی دیگه ای نداشتم.خونوادم، کارتازه پا گرفته ام و تهدید ایرج دست و بالمو بسته بود. محبت نداشتم اما مادر که بودم. مگه می شد زجر کشیدنت رو ببینم و درد نکشم؟... وقتی اونطور ناغافل فرار کردی و رفتی پیش پدربزرگت ناراحت شدم اما ته دلم از تصمیمت خوشحال بودم. من این شجاعت رو نداشتم که تورو از خودم جدا کنم اما تو با این کارت بهم ثابت کردی لایق داشتنت نیستم. گفتم بذار بره شاید اینجوری یکی مون از این زندگی نکبتی نجات پیدا کنه. من تنهایی زنده به گور می شدم بهتر از این بود که هر روز جلو چشمام زجر کشیدنت رو می دیدم.

دست دراز کردم تا گلابتون رو از روی تخت بردارم. هنوز هم نسبت به سودی و حس مادرانه اش به پریسا ی اون روزا، من برای این عروسک مادر بهتری بودم.

_ امینه که از برادرم طلاق گرفت، ارتباطشو باهام حفظ کرد. اون باعث شد که منم تصمیمم برای طلاق جدی تر شه اما چه فایده که باوجود آقام و داداشام و ایرج عوضی این کار محال بود. تا خبر این تصمیم به گوششون خورد همه شون برام از رو شمشیر کشیدن. ایرج که کارهاش گفتن نداره فقط همین رو می گم که اونقدر بلا به سرم آورد که از زندگی سیر شدم. اما وقتی با خوردن یه مشت قرص خواستم همه چیزو تموم کنم و راحت شم دیدم واسه مردنم لیاقت ندارم. تو بیمارستان آقام بعد به هوش اومدنم یه سیلی گذاشت دم گوشم و گفت دفعه ی بعد که خواستی خودتو بکشی یه کاری کن حتما با کفن از اون خونه بیرون بیای. ایرجم به تحریک اونا کارمو تو اون مزون تعطیل کرد و منو تو خونش زندانی کرد... تو اون مدت... فقط ... دلم به این خوش بود که... تو لااقل ... از این جهنم دوری، هیچ وقت ...حتی ... به اصرار و تهدید ایرج... نخواستم... بیام سراغت.

حس کردم یه لحظه نفس کم آورده. ناخودآگاه از جام بلند شدم و برای آوردن یه لیوان آب از اتاق بیرون دویدم.

محیا با دیدنم وحشت زده پرسید.

_ چیزی شده؟!

romangram.com | @romangram_com