#بازتاب_پارت_202


_ من هیچ وقت بچگی نکردم، واسه همین برام سخته بزرگ شدن...خیلی سخته.

حس کردم با این حرف دیگه اون تردید رو تو نگاش نمی بینم.

_ بذار مادرت بیاد و باهات حرف بزنه. اون امروز هم مث تموم این چند وقت اخیر باهام تماس گرفت و خواست راضیت کنم که باهات حرف بزنه. نمیگم بهش حق بده یا نشنیده حرفاشو قبول کن نه اما به حرمت اینکه اون زن فقط تورو به دنیا آورده، به حرفاش گوش کن. اگه می خوای این به قول تو تنبیه و قهر و دلخوری تموم شه خودت یه کاری کن.

_ داری برام شرط می ذاری؟

اون فاصله ی میلیمتری طی شد و دست گرمش رو پوست داغ صورتم نشست.

_ فقط می خوام حالت خوب شه.

_ گوش دادن به حرفاش که مجبورم نمی کنه ببخشمش؟!

صورتشو بهم نزدیک کرد و نگاهش رو صاف تو چشمام دوخت.

_ به من نگاه کن پریسا! هیچ اجباری در کار نیست. اگه همین الآنم نخوای که اونو ببینی کسی جلوتو نمی گیره اما بهتر نیست قبل از اینکه دیر شه یه فرصت کوچیک به هردوتون بدی؟باور کن کسی ازت نمی خواد اونو ببخشی حتی خودش.

با اکراه سرتکان دادم و اون آروم زمزمه کرد.

_ بگم بیاد؟

_ بگو همین امروز بیاد. می خوام این کاب*و*س لعنتی تموم شه.

لبخند محو و رضایت بخشی رو لباش جاخوش کرد. اون از تصمیمی که گرفته بودم خوشحال بود.

داشتیم با محیا کم کم برای رفتن آماده می شدیم که زنگ در رو زدن. احتمال اینکه چه کسی باشه کار چندان سختی نبود. سودی از قبل با هومن تماس گرفته و گفته بود چه ساعتی اونجاست تا بتونه باهام حرف بزنه.

_ فکر کنم خودش باشه.

اینو محیا گفت و من دستپاچه از جام بلند شدم. هومن با خونسردی درو باز کرد و نگاه کوتاهی بهم انداخت.

_ حالت خوبه؟

نفس عمیقی کشیدم تا به این اضطراب و هیجان درونی غلبه کنم. آخه کم حرفی نبود بعد هفده سال این من بودم که می خواستم سودی بیاد و حرفاشو بزنه.

_ فقط ده دقیقه، باشه؟!

نیمچه لبخندی تحویلم داد.

_ حالا بذار بیاد تو بعد چونه بزن.

_ تو قول دادی.

romangram.com | @romangram_com