#بازتاب_پارت_201


_ دیگه چیزی نمونده.

خیلی سرد و غیر قابل نفوذ جواب داد.

_ خوبه.

و برگشت تا ازاتاق بیرون بره اما قبل رفتن تو چارچوبش مکث کرد. انگار می خواست چیزی بگه که تو گفتنش تردید داشت.

_ هومن؟!

نرمش عاشقانه ای که تو صدام بود باعث شد برگرده و فقط نگام کنه.

_ باید با هم حرف بزنیم.

_ در مورد چی؟

کلافه دست تکان دادم.

_ می شه اون درو ببندی و بیای اینجا بشینی؟

با کمی مکث درو بست و کنار ساک لباسام گوشه ی تخت درست جایی که اشاره کرده بودم، نشست و منتظر نگام کرد.

سرمو پایین انداختم و به انگشت های کشیده و باریک دستام زل زدم.

- من این چندوقته کارهای احمقانه ی زیادی انجام دادم، خیلی کله شقی کردم و اشتباهاتم کم نبوده اما خودت که می بینی بخاطرش بدجوری ضربه خوردم. نمی گم حالا دیگه بابتشون بی حساب شدم ولی فکر نمی کنی این تنبیه دیگه کافی باشه؟

صدام لرزید.

_ من همه ی اون عذاب رو تا هرجایی که باشه تحمل می کنم اما طاقت ندارم ببینم تو نمی خوای تو چشمام نگاه کنی. هومن منو ببین! قبلاً خیلی راحت تر می بخشیدی.

دست راستش روی پاهاش مشت شد و سعی کرد نگاهشو بدزده.

_ اگه قراره راحت از اشتباهت بگذرم اونوقت باید مث تموم این سالها علاقه ای که بهت دارم و ندید بگیرم و به خاطر اون حس حمایت لعنتی که همیشه باهاش خودمو گول زدم، تورو ببخشم. اما نمی شه، من دیگه نمی تونم این علاقه رو ندید بگیرم.

همه ی وجودم با حرفاش متلاطم شد. بی اراده جلوی پاش رو زمین نشستم و سرمو بالا گرفتم تا بتونم باهاش چشم تو چشم بشم.

- اما من طاقت این قهر و دلخوری رو ندارم. حالمو بفهم هومن، بهت نیاز دارم.

دست چپش به سمت صورتم اومد اما تو فاصله ی میلی متری از گونه های ملتهبم تو هوا معلق موند. چیزی تو چشماش بود که بند بند وجودمو درگیر خودش می کرد.

_ یادته گفتی دلت نمی خواد تورو اون دختر کوچولوی ده ساله ببینم؟...بزرگ شو پریسا، منم بهت نیاز دارم.

دوتا قطره ی اشک به فاصله ی کمی از هم روی صورتم چکید.

romangram.com | @romangram_com