#بازتاب_پارت_200
_ لعنتی چرا آتیش به زندگی مون انداختی؟ ماکه کاری به کارت نداشتیم، چی از جونمون می خواستی؟ داشتیم هرکدوممون راحت و بی دغدغه زندگیمونو می کردیم، چرا مارو به اینجا رسوندی؟ ما که با این جدایی کنار اومده بودیم، می خواستیم هرکدوم راه خودمونو بریم، اومدی چی رو به رخمون بکشی؟... تقصیر توئه که پسرم به این حال و روز افتاده و روزبه اینطوری زیر و رو شده، تقصیر توئه که این روزا آب خوش از گلمون پایین نمی ره و همه چیز بهم ریخته...
_ بهم دروغ گفت، از موقعیتم سوء استفاده کرد. باعث شد عزیزترین کسی که تو این دنیا داشتم از غصه دق کنه، گذاشت باور کنم هیچی نیستم جز یه سایه که کسی نمی خوادش. می تونستم چشم رو همه چی ببندم و ببخشم؟ می تونستم؟
اینبار اون بود که سکوت کرد.
_ من بخشیدن بلد نیستم خانوم، نمی تونم راحت بگذرم اما به خاطر سام ازش گذشتم. شمام بهتره دست از سرم بردارین من دیگه تو زندگی شوهرتون نیستم. بهتره واسه این اوضاع دنبال یه مقصر دیگه بگردین یا چه می دونم بخاطر پسرتونم شده سعی کنین درستش کنین.
گوش دادن به گریه های سوزناکش خارج از تحملم بود.
_ من نمی خوام سام رو از دست بدم، نمی خوام این زندگی بی سرو ته خراب شه. روزبه دیگه اون روزبه ی همیشگی نیست اما بخاطر سام می خوام با همین شرایطم کنارمون باشه. تنهایی کاری از دستم ساخته نیست، اون باید باشه.
سعی کردم دلداریش بدم.
_ فکر خوبیه.
_ نذار دیگه به سمتت برگرده.
نگامو به چشمای منتظر هومن دوختم.
_ بر نمی گرده.
_ خودتم...
انگار از گفتن چیزی که تو ذهنش میگذشت، معذب بود.
_ دارم از اینجا می رم...شاید واسه همیشه.
دستم دراز شد تا تکیه گاه صندلی رو بگیرم و همزمان هومن با دیدن حال خرابم گوشی رو از دستم گرفت و من آخرین حرفای اون زن رو نشنیدم.
آخرین سری لباسامم تو ساکِ روی تخت چیدم و نگاهی به دور تا دور اتاق انداختم. دلم برای اینجا تنگ می شد. با اینکه روزای خوبی رو پشت سر نگذاشته بودم اما بودن کنار هومن با همه ی تلخی ها و تندروی هاش، تجربه ی شیرینی بود.
دوضربه ی پیاپی که به در اتاق خورد و مکثی که تو باز شدنش بود مطمئنم کرد کسی جز خودش پشت در نیست. با لبخند به طرفش برگشتم.
_ بیا تو.
_ آماده شدی؟
نگاه دوباره ای به دور و برم انداختم.
romangram.com | @romangram_com