#بازتاب_پارت_198


_ مگه نمی بینی حال و روزشو؟ دیگه چی از جونش می خوای؟ کم زندگیشو بهم ریختی و بلا به سرش آوردی؟

روزبه با چشمایی سرخ و غمزده نگام کرد.

_ زندگی خودمم کم از جهنم نیست... پریسا عزیزم تو منو تو این آتیش انداختی. دلت می یاد سوختنمو ببینی و کاری نکنی؟

اشک چشمامو تار کرد.

_ این آتیشی بود که خودت به پا کردی. من که داشتم زندگیمو می کردم و به همین سرنوشت نکبتی راضی بودم. من که دروغ نگفتم، بازیت ندادم. تو منو وسط این بازی کشوندی روزبه.

آب دهانمو به سختی قورت دادم و سعی کردم نفس بکشم.

_ برو از اینجا. دیگه همه چیز تموم شده.

_ من نمیذارم تموم شه، از همه ی زندگیمم که بگذرم از تو نمیگذرم.

میون هق هق و گریه، نالیدم.

_ بس کن، تورو خدا واسه یه بارم شده فقط به خودت فکر نکن. اگه واقعا میگی دوستم داری برای چیزی که می خوام احترام قائل شو. از زندگی من برو بیرون.

چشمای اونم خیس شد.

_ از دستم ناراحتی آره؟ می دونم خیلی بد باهات تا کردم. نباید اون روز، اون حرفارو می زدم. اصلا می یام جلوی تک تک اون آدما ازت معذرت می خوام و حرفامو پس می گیرم، تو فقط نگو برم.

_ سام مریضه، اگه طوریش بشه می تونی خودت و ببخشی؟ هانیه دوباره برگشته تو زندگیت همونجوری که همیشه می خواستی. دلت می یاد کنارش بذاری؟ نه، همون بهتر که بری. من دیگه نمی خوام اسمی ازت تو زندگیم باشه.

_ پریسا؟!

با نیروی دوباره ی که به پاهام برگشته بود و کمک محیا از کنارش گذشتم و تموم التماس ها و خواهش هاشو نادیده گرفتم. نمی دونم کجا و کی دست از سرمون برداشت و ناامید از تصمیم من تنهامون گذاشت. به خونه که رسیدم همه ی توانم تحلیل رفت و زانوهام از شدت ضعف تا خورد.

بد شدن دوباره ی حالم، هومن رو به شک انداخت و وقتی از زیر زبون محیا حقیقت ماجرا رو بیرون کشید حسابی از دستمون عصبانی شد و دیگه اینبار واقعا مارو تو اون چهار دیواری زندونی کرد. گوشی همراهمم تا بهتر شدن حالم توقیف شد.

این همه محدود شدن حس خوبی نداشت اما وقتی مطمئن بودم هدفی که پشت تموم این سخت گیری های هومن هست فقط بهتر شدن وضع جسمی و روحی منه، ناخودآگاه به روزهای پیش رو خوشبین و دلگرم می شدم.

داشتیم دور هم سه نفری شام می خوردیم که گوشیم زنگ خورد. دست از خوردن کشیدم و منتظر واکنش هومن شدم.با اکراه از جاش بلند شد و گوشی رو که روی پیشخوان آشپزخونه بود، برداشت. نگاه کوتاهی به صفحه ی روشنش انداخت و اخم کرد.

_ شماره اش ناشناسه.

محیا با کنجکاوی گفت:

_ خب ببین کیه.

می دونستم این از هومن برنمی یاد. اینکه تا این حد وارد محدوده ی شخصی زندگیم شه.

romangram.com | @romangram_com