#بازتاب_پارت_197
_ این اینجا چی کار می کنه؟
دست محیا رو وحشت زده گرفتم.
_ من نمی خوام...
جلوم سنگر گرفت.
_ نترس، نمیذارم اذیتت کنه.
سایه لحظه به لحظه نزدیک تر شد و من بیش از پیش تو خودم مچاله شدم.
_ پریسا؟!
صدای ملتمس و نا مطمئنش دلمو نلرزوند.
محیا جلوش ایستاد.
_ چی کارش داری؟
_ باید باهاش حرف بزنم.
_ اون حرفی باهات نداره.
بی اعتنا به محیا، سعی کرد بهم نزدیک شه.
_ پریسا تورو خدا به حرفا گوش بده.
با لبی لرزون و بغض تو صدام زمزمه کردم.
_ از اینجا برو.
_ من نمی خواستم اینجوری بشه. حرفایی که اون روز زدم همش دروغ بود. به خدا دوستت دارم نمی خوام از دستت بدم.
دستم بی اختیار به بازوی محیا چنگ انداخت.
_ من حالم اصلا خوب نیست. نمی خوام چیزی بشنوم.
_ باور کن جبران می کنم. اصلا همه چیز اونجوری می شه که تو می خوای. فقط بذار این عذاب تموم شه.
کلافه و پریشون به نظر می رسید. موهاش مثل همیشه مرتب نبود و ته ریش روی صورتش اونو شبیه آدمای عزادار و همه چیز باخته نشون می داد.
محیا منو عقب کشید و باخشم بهش توپید.
romangram.com | @romangram_com