#بازتاب_پارت_196


_ من خوبم محیا.

به طرفم چرخید و قدمی بهم نزدیک شد.

_ می دونم اما دوست دارم بهتر شی.

بی اراده آه کشیدم.

_ خودمم می خوام اما...

سعی کردم هرچی فکر ناراحت کننده و سرزنشگرانه تو ذهنمه پس بزنم.

_ باهام می یای بریم بیرون؟!

مطمئن بودم قلباً به این رفتن و قدم زدن راضی نیست. و چون می دونستم هومن با تصمیمم مخالفه،مجابش کردم چیزی بهش نگه. من واقعا احتیاج داشتم به این که باهام مث یه آدم بیچاره ی قابل ترحم و بیمار رفتار نشه.

قدم زدن ایده ی خوبی بود، بهم کلی انرژی داد. وقتی سرکوچه رسیدیم گام هام بلند تر و مطمئن تر برداشته می شد. محیا هم هیجان زده همراهیم می کرد از این بهبودی نسبی خوشحال بود.

کوچه هارو یک به یک پشت سر گذاشتیم تا به خونه ی بابابزرگ رسیدیم. کلید نداشتم که بریم تو حیاط و لااقل به باغچه سر و دستی بکشیم. وقتی با اون در بسته روبرو شدم، دلم گرفت. یادش بخیر یه زمانی تو این خونه پیرمردی بود که با آ*غ*و*ش باز منو پذیرفت و سالهای سال بی منت رو چشماش جا داشتم.

هیچ وقت شکایتی نکرد، خسته نشد و تلاش نکرد منو مثل بقیه پس بزنه. اون موقع که سودی رفت و پشت سرشم نگاه نکرد، اگه بابابزرگ نبود شاید قصه ی منم همون روزا تموم می شد.

_ بهتره دیگه برگردیم. هومن بیاد و ببینه نیستیم عصبانی می شه.

سرمو پایین انداختم و رومو از خونه گرفتم.

_ این روزا خیلی بداخلاق شده، هیچ وقت اینطوری ندیده بودمش.

دستشو انداخت دور شونه ام و منو به خودش نزدیک کرد.

_ درست می شه نگران نباش.

لب برچیدم و چشمام سوخت.

_ دلم می شکنه وقتی می بینم با بی اعتنایی می خواد تنبیهم کنه.

_ قربون اون دل شکسته ات برم مگه محیات مرده؟ وایسا ببین چه جوری خودم حال اون پیر پسر نچسب و یالقوز رو می گیرم.

لبخند کج و کوله ای در جواب شوخیش زدم و ناغافل برگشتم و به سر کوچه و حضور سایه ای محو کنار تیر چراغ برق خیره موندم. تموم اون انرژی و توان به یکباره ته کشید و همه ی تنم یخ بست. ایستادن و مات شدنم محیا رو هم شوکه کرد.

_ چیزی شده پریسا؟!

وقتی جواب ندادم، مسیر نگاهمو دنبال کرد و اخماش ناگهانی تو هم رفت.

romangram.com | @romangram_com