#بازتاب_پارت_195
سرتکان داد و به سمت در رفت. اما قبل از بیرون رفتن به طرفم برگشت و ناغافل گفت:
_ آدم تا خودشو دوست نداشته باشه، دوست داشتن دیگرانم نمی تونه درک کنه.
و بدون اینکه منتظر جوابی ازم باشه،بلافاصله درو باز کرد و بیرون رفت.
اون جمله ی آخر شاید در ظاهر حرف خاصی نبود اما هم به علاقه اش دلگرمم کردو هم منو به فکر فرو برد. حق با هومن بود، شاید دیگه باید دست از ملامت کردن خودم و گذشته ام بر می داشتم.
تصمیم سختی بود. اونقدر سخت که تا دو روز بعد اون اتفاق، تب و لرزهای عصبی منو زمینگیر کرده و حتی قدرت جسمانیمو ازم گرفته بود.
محیا از دیدن شرایطی که باهاش دست و پنجه نرم می کردم نگران به نظر می رسید. شاید حتی تو بحرانی ترین روزهای زندگیمم منو اینجوی ندیده بود.
وحق داشت که ببینه و تاب نیاره. از منی که همه ی غرورم و باوری که دیگران بهم داشتن رو تو این بازی باخته بودم،دیگه چی باقی مونده بود که بخواد سرپا بایسته و ادامه بده؟
اگه بابابزرگ بود، اگه باهمون پاهای ناتوان و چشمای نابینا رو تختش تو اتاق دراز کشیده و لااقل نفس می کشید، اگه می دونستم که یکی هست حتی قد یه سایه تکیه گاهمه شاید اینطوری از هم نمی پاشیدم.
حالا خونواده داشتم، محیا بود و خواهرانه حمایتم می کرد. خالد هم حضور داشت و کافی بود اراده کنم تا سنگ صبورم باشه. حتی عمه شکوفه و کامران هم با همه ی نبودن ها باز این روزا بودن و هومن...
که ای کاش اینطور تنبیهم نمی کرد. هفده سال با همه ی بدقلقی ها و سرکشی هام، بودنم رو خواسته بود و این روزها انگار نمی خواست. ومن از این پس زده شدن، ندیده گرفتن و به حاشیه رانده شدن، عذاب می کشیدم.
زبان گله و شکایتی نبود. تصمیم اشتباهم و نادیده گرفتن خواسته ی هومن بانی سکوت این روزهای من بود. چطور می تونستم گله کنم ازش وقتی خودم و علاقه ای که بهش داشتم رو با حضور روزبه تو زندگیم و بعد ها تو این خونه، تحقیر کرده بودم.
ای کاش فقط برای چند ماه همه چیز به عقب بر می گشت تا من بتونم تقویم روزهای پیش رومو جور دیگه ای ورق بزنم. که دیگه روزبه ای نباشه تا من بخوام رو زندگیش سایه شم، که همه ی دلهره و ترسم از نبودن ناگهانی بابابزرگ باشه و خونه ای که خلوتش بشه خوره ی ذهنم.
تو اتاق کنار پنجره ایستاده و به آفتاب کم جون پاییزی پهن شده تو کوچه خیره بودم. دلم می خواست حالا که تونستم از جام بلند شم و رو پاهام بایستم کمی تو این هوای دلپذیر قدم بزنم. زم*س*تون داشت کم کم از راه می رسید و با وجود بارون های فصلی شاید دیگه تا مدتها همچین فرصتی پیش نمی اومد.
ضربه ی آرومی به در خورد و همزمان با باز شدنش من هم به عقب برگشتم.
_ اینجایی؟!
نگامو از لیوانی که ازش بخار بلند می شد و تو سینی قرار داشت گرفتم و به محیا دوختم.
_ آسمون امروز ابری نیست.
_ آره خدارو شکر. آدم اونجوری دلش می گیره.
به طرف پنجره برگشتم.
_ می خوام برم بیرون قدم بزنم.
سینی تو دستشو با کمی مکث روی میز گذاشت.
_ برات جوشونده ی گیاهی آماده کردم. حالتو بهتر می کنه.
romangram.com | @romangram_com