#بازتاب_پارت_194
تنها صندلی توی اتاق رو برداشت و کنار تخت گذاشت و نشست.
_ ما ازش خواسته بودیم که بیاد. خودتم که بودی، اگه مخالفتی داشتی باید همون موقع می گفتی.
سعی کردم صدامو صاف کنم.
_ فکر نمی کردم که بیاد.
_ چون فکرشو نمی کردی باید همچین رفتاری ازت سر می زد؟
نگامو از چشمای سرزنشگرش گرفتم.
_ اون هیچ وقت نبود، بهتره حالام نباشه.
_ ازکجا می دونی که نبود؟ از کجا مطمئنی که نخواست باشه؟
_ از اونجا که تو تموم این هفده سال یه بار نخواست نشون بده با وجود همه ی پس زدن هام و دوری کردنم اون بازم مشتاقه که کنارم بمونه.
_ حرفاشو نشنیده قضاوت می کنی آره؟ توهمونی نبودی که با وجود تموم بدگویی هایی که در مورد ژاله تو کارخونه بود باز دلت نمی خواست درموردش قضاوت شه؟
آه بلندی کشیدم.
_ ژاله منو یاد سودی مینداخت. البته اون جنبه ی خوب از سودی که همیشه تو رویاهام بود. زنی که حاضره خودشو به آب و آتیش بزنه تا آرامش زندگی بچه شو حفظ کنه.
_ آدما مثل هم نیستن، ظرفیت و تحملشون یکی نیست.
برگشتم و تو چشماش دقیق شدم. اون نگاه پراز محبت کجا رفته بود؟ چرا ازم دریغش می کرد؟ من حاضر بودم بهم نگه دوستم دارم اما اینجوری هم نگام نکنه.
_ از دستم ناراحتی؟
اینو بی مقدمه پرسیدم اما انگار اون انتظار شنیدنش رو داشت که سکوت کرد و سرشو پایین انداخت. اشک تو چشمام حلقه زد و بغض زودتر از اون رو گلوم جا خوش کرد.
_ دیگه نمی خوای دوستم داشته باشی؟!
صدام به حدی ضعیف و زمزمه وار بود که حتی خودمم مطمئن نبودم چیزی شنیده باشم اما می دونستم حسی که باعث پرسیدن این سوال می شه مال پریسا بیست و هفت ساله نیست، این ترسِ از دست دادن پریسای ده ساله ست.
هومن از جاش بلند شد.
_ بذار بیاد و حرف بزنه. چرا می خوای حرفای اونو نشنیده اینطوری خودت رو بخاطرش عذاب بدی؟ یه فرصت کوتاه برای حرف زدن گذشته رو عوض نمی کنه اما از اینهمه کلنجار رفتن با خودت و به جواب نرسیدن واسه چیزی که تو سرته خلاصت می کنه.
نا امیدانه جواب دادم.
_ یه وقت دیگه شاید، اما الآن نه. دلم نمی خواد تو این شرایط ببینمش.
romangram.com | @romangram_com