#بازتاب_پارت_193


_ رنگ و روت پریده و ضعف کردی. بهتره یه چیزی بخوری.

سرد و بی ملاحظه جواب دادم.

_ دلسوزی هات تموم نشد؟

_ پریسا؟!

_ پریسا چی؟!

سعی کرد دستمو بگیره اما خودمو کنارکشیدم.

_ پریسا واسه تو خیلی ساله که مرده. دیگه از جنازه اش چی می خوای؟

با تردیدی که تو نگاهش موج می زد لبهاش تکان خورد.

_ من مادرتم... مگه می شه برای من زبونم لال...

اون فشار عصبی چندساعت قبل بلاخره کار خودشو کرد و منو به جنون کشوند.

_ برو خانوم، برو دست از سرم بردار. بعد اینهمه سال اومدی بگی چی؟ من مادر نمی خوام.

دیدن لرزش خفیف تنشم نرمم نکرد.

_ اومدی بدبختی هامو دیدی ودلت به حالم سوخته؟ تو خونه ی اون ایرج روانی پدرسگ که بدبخت تر بودم.

دستشو گذاشت رو چشماش و شروع کرد به گریه کردن. گریه هایی که دل سوخته مو آروم نمی کرد. بچه ها با جیغ و دادم تک تک وارد اتاق شدن. نگام واسه دیدن هومن اون میون دو دو می زد و هرچی بیشتر چشم می گردوندم ناامید تر می شدم.

محیا سعی کرد ب*غ*لم کنه و عمه شکوفه به سودی کمک کرد از اتاق بیرون بره. حالا دیگه تموم تنم دست خوش تب و لرزی بود که با فروکش کردن طوفان خشمم به من چیره شده بود.

رو به محیا با التماس گفتم:

_ بهش بگو بره، نمی خوام ببینمش. اینجا بودنش حالمو بد می کنه بگو دیگه نیاد باشه؟

سرتکان داد و کمکم کرد تو جام دراز بکشم. دلم می خواست چشمامو ببندم و هرچی که تو این چند ساعت برمن گذشته از یاد ببرم.

صدای باز و بسته شدن در اتاق بعد یه سکوت چند دقیقه ای باعث شد ناخود آگاه به سمتش برگردم. انگار انتظار داشتم سودی رو ببینم که برگشته و می خواد اجازه بدم کنارم بمونه و بعد من تا دلم بخواد داد بزنم و گریه کنم اما اون نخواد که بره.

_ بیداری؟

چرا این رنگ دلخوری و تاسف تو نگاهش مات نمی شد؟ چراباید هربار که بهش خیره می شدم حس کنم کارم اشتباه بوده؟

_ رفت؟!

romangram.com | @romangram_com