#بازتاب_پارت_192
با دیدن تیک عصبی تو اجزای صورتش باورم شد تیرم به هدف خورده.
_ ...من اگه می خواستم زنمو طلاق بدم همون دوسال پیش می دادم. فقط می خواستم با بودنت تنبیهش کنم.
ازجاش بلند شد و نگاه پر از نفرتش رو بهم دوخت.
_ البته اینم انکار نمی کنم، دلم برای تنهایی و بی کسیت سوخت.
خیز برداشتن ناگهانی هومن رو کسی نتونست کنترل کنه. مشت محکمش رو چونه ی روزبه نشست و روی زمین پرتش کرد.
خالد به زحمت سعی کرد جلوشو بگیره و هومن تو همون حال فریاد زد.
_ اینو که زدم جاش تا دو روز دیگه نمی مونه و فراموش می شه اما بهتره دلیلشو فراموش نکنی...اینو آویزه ی گوشت کن! پریسا اونقدر بی کس و کار نیست که یه آشغالی مثل تو دلش به حال اون بسوزه. یه بار دیگه چشمت دنبال ناموس این خونه باشه خودم رخت عزا تن خونوادت می کنم.
به چهره ی تحقیر شده و خشمگین روزبه واسه آخرین بار نگاهی انداختم. می دونستم اون چیزی که آخرش به زبون آورد و باعث عصبانی شدن هومن شد فقط برای جبران غرور و خودخواهی له شده اش بوده.
من هنوزم ابراز علاقه و اون حس حمایتش رو از یاد نبردم. شاید درمورد هانیه حقیقت رو گفته بود و نمی تونست به هیچ عنوان طلاقش بده اما اینکه دلش به حالم سوخته، یه دروغ محض بود. دلیل بودن من تو زندگیش درواقع سوختن دلش به حال خودش و تنهایی هاش بود و این از آدم خودخواهی مثل روزبه بعید نبود.
اما من هم همه چیز رو نگفتم. اینکه وقتی بابابزرگ فوت کرد و اون ارتباطش رو باهام قطع نکرد، وقتی پای درد و دلم می نشست و گاهی پا به پام بغض می کرد، وقتی با همه ی مهربونی هاش باز حس می کردم ازش به خاطر دروغش متنفرم، وقتی بدجوری احساس تنهایی میکردم و فقط اون تو زندگیم حضور داشت... اعتراف می کنم گاهی دلم می خواست این حضور همیشگی شه، دلم می خواست چشم رو گذشته اش ببندم و باهاش یه زندگی تازه رو شروع کنم.
هرچند حالا یه حس قوی تر و عمیق تر جانشینش شده و تموم لحظه هام درگیر مردی بود که به خاطر من دلش می خواست روزبه رو زیر دست و پاش له کنه، اما این راز باید تا ابد با من می موند و مثل زخمی که بدجوش خورده و گوشت اضافی زده، آینه ی دقم می شد.
هومن حق داشت، ته این بازی هیچ چیزی مثل اولش نشد.
شبیه آدم های خواب زده و منگ به سمت اتاقم رفتم و ندیدم چطور هومن و خالد و کامران، روزبه رو با خط و نشون کشیدن و تهدید از خونه بیرون انداختن.
درکه پشت سرش بسته شد، من هم تو دوقدمی رسیدن به اتاق خواب سقوط کردم و دنیا دربرابر چشمای ناامیدم،تار شد.
سنگینی نگاه و دستی رو، روی صورتم حس کردم. کسی سعی داشت نوازشم کنه اما بهم خوردن پلک هام و اخم ناگهانیم اون سنگینی رو محو کرد. چشم که باز کردم زنی رو نشسته روی تخت و نگران و مضطرب دیدم. زنی که سالها می شد تو سخت ترین و بحرانی ترین لحظات زندگیم کنارم نبود.
اخمم عمیق تر شد و اون کمی خودشو عقب کشید.
_ حالت بهتره؟!
سعی کردم تو جام بشینم اما مانعم شد.
_ بلند نشو. فشارت افتاده.
دستشو پس زدم و به زحمت نشستم. نگام بی هدف تو اتاق چرخید. دنبال چی بودم خدا می دونست، فقط نمی خواستم با این زن چشم تو چشم بشم.
_ چیزی می خوری بگم برات بیارن؟!
به سختی سرتکان دادم و اون تلاش کرد متقاعدم کنه.
romangram.com | @romangram_com