#بازتاب_پارت_191


_ تا بهم زنگ زدین نفهمیدم چطور حاضر شدم و خودمو رسوندم. ببینم طوری شده؟!

نگاه استفهام آمیزی به سمت روزبه انداخت و هومن ازجاش بلند شد و تعارف کرد کنار من بشینه.

اصلا انتظار نداشتم ببینمش،اونم اینجا و تو این شرایط عذاب آوری که دلم می خواست به خاطر قرار گرفتن توش خدا منو از رو زمین محو کنه.

روزبه دستاشو تو هم قلاب کرد و به مبل تکیه داد.

_ پس تموم اون ابراز علاقه ها بعد آشتی کردنت و اصرارت واسه جدی شدن هرچه سریع تر همه چیز فقط واسه انتقام بود آره؟

لب برچیدم و با خشم نگاش کردم. خیلی حرفا رو دلم بود که بزنم اما جاش نبود. نه جلوی هومن که با دلخوری داشت نگام می کرد.

_ فکر کردی با اینکار زندگیمو نابود کردی؟

هیچ وقت فکر نمی کردم همکلام شدن با این مرد تااین حد باعث احساس حماقتم شه.

_ همین که دیگه هیچ چیزی مثل اولش نمی شه برام کافیه.

عصبی خندید.

_ اتفاقا همه چیز مثل اولش شده. هانیه برگشته، ما دوباره یه خونواده ایم.

با تاسف شدیدی به حالش، سرتکان دادم.

_ مطمئنی؟!

پرخاش کنان جواب داد.

_ میخوای با این حرفا به چی برسی؟ من چیزی رو از دست ندادم، تازه به لطف کارهایی که کردی اوضاع زندگیم بهترم شده.

با پوزخند از جام بلند شدم.

_ پس خوشبختی پوشالیت رو مدیون منی. خب حرف حسابت چیه پاشو برو.

_ تا وقتی نگی چرا باهام اینکارو کردی جایی نمی رم. من که نخواستم به زور تو زندگیت باشم. اگه همون موقع می گفتی برو، می رفتم و پشتمم نگاه نمی کردم.

تلخ خندیدم.

_ آخه خیلی حیف می شد اگه همونجوری می رفتی. باید یه چیزایی رو درحقت جبران میکردم یا نه؟

همینجور مات نگام کرد و من تیر آخرمو زدم.

_ راستشو بخوای دلم برا پسرت سوخت که دست کشیدم. نشد ببینم به خاطر داشتن پدر و مادر بی لیاقتی مثل شما زندگیش خراب تر از این شه. وگرنه همین خوشبختی که ازش دم می زنی رو هم دیگه نداشتی. چون تا هانیه رو طلاق نمی دادی و از طرف خونواده ات کاملا طرد نمی شدی، دست از سرت بر نمی داشتم.

romangram.com | @romangram_com