#بازتاب_پارت_190
_ زنگ بزن مادرش و شکوفه هم بیان. همین امروز و همین جا تمومش می کنیم.
اینو محیا مصمم و با تاکید گفت و خالد سعی کرد هومن رو متقاعد کنه.
_ فکر بدی نیست چی می گی؟ من سعی می کنم دم در معطلش کنم تا اونام به موقع برسن.
حدود بیست دقیقه بعد همه با نگاهی خصمانه تو نشیمن کوچیک خونه ی هومن دور هم نشسته و روزبه رو می پاییدن. اونم با حرفای خالد انگار از اون تب و تاب اولیه افتاده بود اما هنوزم حق به جانب نگام می کرد.
خالد مسیر صحبت جمع رو به دست گرفت.
_ خب منتظریم آقا روزبه.
_ من طرف صحبتم فقط پریساست، باشما حرفی ندارم.
عمه شکوفه عصبی بهش توپید.
_ بایدم نداشته باشی، اصلا چه حرفی می تونی تو این موقعیت به خونوادش بزنی؟
تلخ خندید.
_ مثل اینکه یه چیزی هم بدهکار شدم. خانوم ظاهرا برادرزاده ی شماست که همه مون رو به بازی گرفته. نباید به خاطرش جوابگو باشه؟
کامران گفت:
_ نه تا وقتی که خود شما دلیل بودنتون رو تو زندگی این خانوم مشخص کنین.
_ من که از اون اولشم گفتم واسه چی تو زندگیشم.
هومن با خشم تو جاش نیم خیز شد که خالد جلوشو گرفت. با صدایی که می لرزید رو بهش گفتم:
_ اما زبون باز نکردی که بگی با چه شرایطی. نگفتی متاهلی و زن داری،نگفتی یه بچه ی مریض داری و خونواده ای که هیچ رقمه راضی به ازدواج مجددت نیستن.
_ من بازیت ندادم، فقط همه چیز رو از اون اول نگفتم.
باتمسخر نگاش کردم.
_ چطور می گی بازیم ندادی؟ تو تموم اون مدت دم از علاقه و تشکیل زندگی با من زدی. کسی که اینطور جدی پا جلو میذاره نباید بگه تو اون زندگی لعنتیش چه خبره؟ نکنه می خواستی سرسفره ی عقد، اون اسم تو شناسنامه رو برام رو کنی؟
قبل از اینکه جوابی بده، صدای زنگ در اومد. محیا بلافاصله بلند شد و درو باز کرد وروبه جمع آهسته گفت:
_ سودابه خانومه.
چند لحظه بعد سودی با چهره ای رنگ باخته و نگران وارد شد.
romangram.com | @romangram_com