#بازتاب_پارت_189


محیا پشتمو آروم نوازش کرد و چیزی نگفت. انگار اونم حس کرده بود چه رنجی از این اتفاق کشیدم که نخواست مثل هومن یا عمه شکوفه و ژاله سرزنشم کنه.

قیامتی که از رسیدنش می ترسیدم درست ده دقیقه بعد اومدن خالد و هومن به پا شد. مثلا اومده بودن دنبالمون که واسه شام آشتی کنون، بریم بیرون. من و محیا هم تو اتاق داشتیم حاضر می شدیم که زنگ خونه رو زدن و به گمونم خالد جواب داد و بعد با هم شروع به پچ پچ کردند.

کنجکاو گوش تیز کرده بودم ببینم چی شده و نبض دوطرف گیجگاهم از شدت فشار عصبی که روم بود کوبنده تر از همیشه می زد. یه سکوت چندثانیه ای و ضربه ی محکمی که به درخونه خورد و در پی اون فریاد های مردی که شنیدنش قبض روحم کرد.

محیا وحشت زده بیرون دوید و ناخواسته جیغ کشید.

_ هومن؟!

هومن عصبی فریاد زد.

_ برگرد تو اتاق و تا نگفتم نیاین بیرون.

تلو تلو خوران به سمت در رفتم.

_ تو...تورو... تورو خدا هومن.

نمی دونم چی تو چشمام دید که سعی کرد آرومم کنه.

_ نترس کاری باهاش ندارم.

به سختی لب زدم.

_ ...اما من دارم.

هضم چیزی که گفتم اونقدر براش سنگین بود که با ناباوری سرتکان داد.

_ چی داری می گی؟

خالد سعی کرد جو رو آروم کنه.

_ حق با پریساست. با داد و دعوا که نمی تونیم حقشو بذاریم کف دستش.

محیا جرأتی به خودش داد.

_ بذار بیاد تو داداش. این قائله که به پا شده همینجوری تموم بشو نیست.

_ چی دارین می گین شما؟! فکر کردین اونقدر بی غیرت شدم که اون مردک جرأت کنه پاشو بذاره تو خونه ی من و با ناموسم یکه به دو کنه؟

_ تا به چشم خودش نبینه و تحقیر نشه چیزی تموم نمی شه. بذار بیاد و ببینه پریسا لیاقتش آدم کم ارزشی مثل اون نیست.

هومن مردد شد. اینو از دستای باخشم مشت شده و لب های به هم فشرده اش می شد خووند.

romangram.com | @romangram_com