#بازتاب_پارت_188
منی که این روزا کلی حس خوبِ خواستن رو با بودنش تجربه کرده بودم و حالا اگه خودمم اراده می کردم باز چیزی عوض نمی شد. این سیل به راه افتاده ی احساساتم مهارناپذیر بود.
صبحونه ی اون روز صبح راحت از گلوم پایین نرفت. مدام بااضطراب چشمم به گوشیم بود و پیام های تهدید آمیز روزبه رو که به دستم می رسید، از نظر میگذروندم. جراتم نداشتم تو این شرایط چیزی به هومن بگم. می ترسیدم خون به پا شه و وای اگه برای کسی این وسط اتفاقی می افتاد، اونوقت دیگه با چه رویی می تونستم تو چشم اطرافیانم نگاه کنم.
اما اونقدری نگرانی و دلواپسی از سر و روم می بارید که محیا خیلی زود متوجه شد. قسمش دادم به هومن فعلا چیزی نگه، از عواقب فهمیدنش می ترسیدم. کافی بود یکی از پیام های روزبه رو می خووند تا قیامت به پا کنه. آخه لامصب درد اونجا بود که خودمم جرأت نمی کردم جوابشو بدم.
محیا که نگاهمو باز به گوشیم دید تو یه حرکت پیش بینی نشده دست دراز کرد و اونو ازم گرفت.
_ بده ببینم چی نوشته که اینطوری رنگ و روت پریده.
تو پیام هام دقیق شد و کم کم اخماش تو هم گره خورد. چیزهایی که روزبه فرستاده بود رو آروم زیر لب خووند.
« چرا به تماسام جواب نمی دی؟ می دونی چند روزه دنبالتم؟ کجا پاشدی رفتی؟»
« اگه جوابمو ندی میرم یقه فامیلتونو می گیرم...ببین کی گفتم.»
محیا پوزخند زد.
_ چه غلطای اضافی.
« وای به حالت اگه این فقط یه بازی باشه پریسا»
« اگه می خوای به خاطر گذشته انتقام بگیری، باید بگم راه بدی رو درپیش گرفتی.»
« من آدمی نیستم که مفت ببازم، اگه اینجوری بود همون دوسال پیش که هانیه گذاشت و رفت خیلی راحت طلاقش می دادم.»
محیا با نفرت زمزمه کرد.
_ این یه عوضی تموم عیاره...ببین زن بیچاره شم چطور گرفتار کرده.
پوزخند تلخی زدم و به سختی گفتم:
_ خودخواه ترین موجودیه که به عمرم شناختم. سودی رو هم تو این قضیه رو سفید کرده. سه ماه تموم زیر گوشم از علاقه اش زمزمه کرد تا منو پابند خودش کنه اما یه بار نگفت زن دیگه ای تو زندگیشه و پسری داره. مدام منو با خودش مقایسه می کرد و شباهت هایی که درظاهر داشتیم رو به رخم می کشید.اینکه تنهایی مون مثل همه و هردومون یه درد رو داریم. آخه من چقدر احمق بودم که فکر می کردم خوشبختی یعنی بودن با آدمی مثل روزبه. کسی که حتی ازدواجشم از سر بزدلی و جلب کردن رضایت خونوادش بود.
_ شیطونه میگه یه جوری بذاریم تو کاسه اش که تا عمر داره فراموش نکنه.
نگاه خسته و ماتم رو به نقطه ی کوری دوختم.
_ فراموش نمی کنه،با تردیدی که به جونش انداختم و تو بلاتکلیفیِ نگهداشتن یا طلاق دادن هانیه گذاشتمش، دیگه هرگز نمی تونه مثل قبل زندگی کنه. مخصوصا حالا که از چشم خونوادشم افتاده. اون به خاطر تنهاییش در ظاهر به من پناه آورد اما با پنهون کاری و دروغش مجبورم کرد کاری کنم حتی با وجود بودن هانیه و سام کنارش،بازم احساس تنهایی کنه.
چشمام نا خواسته پر اشک شد.
_ هیچ وقت از این کارم پشیمون نمی شم. حتی اگه همه بگن تصمیمم اشتباه بوده.
romangram.com | @romangram_com