#بازتاب_پارت_187


_ برو باهاش حرف بزن. اون فقط ازتون توضیح می خواد.

خالد وارد اتاق شد و من با حالی خراب و وصف نشدنی رو کاناپه ی تو هال نشستم و نگامو به گل های ریز فرش زیر پام دوختم.

نفهمیدم اون شب خالد به هومن چی گفت که وقتی هردو از اون اتاق بیرون اومدن یه صلح نانوشته بینشون برقرار بود و با اینکه دیگه اون صمیمیت قبلی فعلاً دیده نمی شد اما رفتار تندی هم از جانب هومن ندیدم. لااقل جز نادیده گرفتن محیا و کوتاه و سرد جواب دادنش به سوال های خالد، برخورد بدی به وجود نیومد.

هرچند من تا نزدیکی های صبح به خاطر حرفایی که بهم زده بود، گریه کردم و محیا کاری جز دلداری ازش برنیومد. تازه دم دمای صبح چشمام رو هم افتاده و به خواب رفته بودم که با ضربه ی محکمی که به در خورد از خواب ناز پریدم.

_ میخوام برم سرکار، اما بیام ببینم نیستین و بار و بندیلتونو جمع کردین و رفتین، حسابتون با کرام الکاتبینه. حالا از من گفتن بود.

محیا تو جاش نیم خیز شد.

_ چرا یقه ی آدمو اینجوری ناغافل می گیره؟ آخه کی خواست بره؟

با صدای نخراشیده ای جواب دادم.

_ به درگفت، دیوار بشنوه. این داداشت آشتی کردنشم به آدما نرفته.

محیا لگد آرومی به ساق پام زد.

_ هی هیچی من نمی گم این بشر زبونش دراز تر می شه. بابا ناسلامتی خواهرشم یکم جلوم مراعات کن.

_ هستی که باش. تموم دیشب رو واسه خاطر کله شقی آقا گریه کردم و تا صبح چشم رو هم نذاشتم اونوقت صبح خروسخوون می یاد واسه مون شاخ وشونه می کشه که رفتی اِل می شه و بِل می شه.

_ خب حالا، چه بهشم بر می خوره. یکم این داداش ما ناز کنه چی از تو کم می شه؟

با دهن کجی جواب دادم.

_ همچین تاج گلی هم به سر ما نزده که ناز می کنه. خرش از پل میگذشت اونوقت چیکار می کرد؟

یه وری به طرفم چرخید و دستشو زیر سرش گذاشت.

_ دِ حیا هم خوب چیزیه ورپریده. تو خجالت نمی کشی جلو خواهر شوهرت از این حرفا می زنی؟

پتومو کشیدم رو سرم و پشتمو بهش کردم.

- هه خواهر شوهر... خواب دیدی خیر باشه.

حرف خودمو بهم برگردوند.

_ تو خیر بودنش که شک دارم...ناسلامتی خواب که نیستی خود کاب*و*سی.

زیر پتو آروم و بی صدا خندیدم و با خیالی آسوده نفس عمیقی کشیدم. اگه هومن چیزی نمی گفت مطمئن بودم می رفتم خودمو جوری گم و گور می کردم که هیچکسی پیدام نکنه. تحمل هرچیزی رو داشتم الا پس زدنم اونم توسط هومن.

romangram.com | @romangram_com