#بازتاب_پارت_186


آروم کردن هومن؟ به نظر نمی اومد موقع گفتن این حرف ذره ای باورش داشتم. اما از اونجایی که پوستم تو این موارد کلفت شده بود، جسارت به خرج دادم و به سمت اتاقش رفتم.

باضربه ی کوتاهی وارد شدم و اون که پشت به من رو به پنجره ایستاده بود سریع برگشت و لب باز کرد چیزی بگه اما بادیدنم سرجاش خشک شد.

_ می شه یه چند دقیقه ای با هم حرف بزنیم؟

بهش فرصت ندادم تصمیم بگیره،دراتاق رو بستم و مردد قدمی بهش نزدیک شدم. نگاه سنگینش که رو صورتم مکث کرده بود رو به زحمت گرفت.

_ اومدی پادرمیونی کنی که چیزی بهش نگم؟

چشمامو رو قد و بالاش گردوندم و از اینکه اینقدر نزدیک بهش ایستاده بودم، ته دلم لرزید.

_ آره اومدم پادرمیونی، اما واسه خودم...میخوام بابت رفتارم ازت معذرت بخوام.

مطمئنم تعجب کرد چون یه تغییر خفیف رو تو حالت چهره اش دیدم. اما همچنان سکوت کرده بود و حرفی نمی زد.

کمی این پا و اون پا کردم و به سمت تخت رفتم تا روش بشینم.

_ اون روز نمی خواستم برم اونم اونطور بی خبر اما راستش به خودم اطمینانی نداشتم و از اینکه به خاطر من تو دردسر بیفتی رو نمی تونستم تحمل کنم. دست خودم نبود، ترسیده بودم. موقعی هم که می ترسم احمقانه ترین کارها ازم سر می زنه. تو که اینو باید بدونی.

سعی کرد خیلی خونسرد جواب بده.

_ نه اتفاقا عاقلانه ترین کار ممکن بود. واسه کسی که خواسته ی دیگرون قد ارزن براش ارزش نداره، موندن اشتباهه.

با ناباوری نگاش کردم و لبام لرزید.

_ تو از برگشتنم ناراحتی؟ میخوای که برم؟

اخم کرد و چیزی نگفت. از جام بلند شدم و سرمو پایین انداختم.

_ اینو قبلا هم بهت گفتم، تو همیشه برام مهم بودی...اگه الآنم بودنم اینجا اذیتت می کنه باشه من همین فردا می رم.

به سمت در رفتم اما قبل از خروج به طرفش برگشتم.

_ فقط یه چیزی...می دونم به خاطر اشتباهات من اعصابت داغونه و فهمیدن ماجرای خالد و محیا غافلگیرت کرده اما... می شه ازت بخوام تو این شرایط عجولانه قضاوت نکنی؟ اونا هردوشون بچه های خوبی هستن.

فقط نگام کرد و من با سری به زیر افتاده از اتاق بیرون رفتم.

محیا به محض دیدنم به طرفم اومد.

_ چی شد؟!

نگامو از چهره ی نگرانش گرفتم و به چشمای منتظر خالد که تکیه داده بود به در ورودی خونه دوختم.

romangram.com | @romangram_com