#بازتاب_پارت_185
کلافه نشست پشت میز و غر زد.
_ آخه من پشت دستمو بو نکرده بودم که این نرفته سرکار.
منم با اعصابی داغون چایی دم کردم.
_ اگه یه چیز شما خواهر و برادر به آدمیزاد رفته بود که من غصه ای نداشتم. اون از دیشب که اصلا هیچ کدوممون رو حساب نیاورد و اینم از الآن که عینهو ملک الموت پشتمون ظاهر شد...ولی خودمونیم محیا تا دیر نشده قضیه رو بهش بگو. اگه بذاری خودش بفهمه بد می شه هااا.
انگشت اشاره شو به دندون گرفت.
_ تو این اوضاع اصلا به صلاح نیست. می ترسم گفتنش باعث بهم خوردن دوستی شون شه.
_ خب بلاخره که چی؟ نمی خوای بهش بگی؟
چشم غره ی بلند بالایی برام رفت.
_ تو اگه یکم به دل داداش ما راه می اومدی من الآن غم و غصه نداشتم. پاشو برو یه دوتا ماچ آبدار ازش بگیر و از دلش در بیار تا دیر نشده.
مشتی به بازوش زدم و با خنده از کنارش گذشتم.
_ شوخی و جدیتم معلوم نیست. میگم به آدمیزاد نرفتی نگو نه.
حوالی ظهر بود که خواهر خالد از راه رسید و دور از چشم هومن که رفته بود بیرون و طبق معمول باهامون تو قیافه بود،کلی قربون صدقه ی محیا رفت. منم تا چشم هدی رو دور می دیدم یه چندتا متلک بار محیا می کردم. اونم هی سرخ و سفید می شد و زیر چشمی خط و نشون می کشید.
تاغروب با هم از هر دری حرف زدیم و هدی نظر محیا رو درباره ی زمان خواستگاری پرسید. می گفت پدرش بدجوری پیگیره و راضی شده حتی تا اینجا بیاد. اما باز حرف محیا یکی بود. تا هومن سرو سامون نگیره،جواب بله ای در کار نیست.
شب واسه شام همگی دور هم جمع بودیم. حتی شوهر هدی که یه نظامی بود و تو رشت خدمت می کرد هم اومد. خالد خیلی صمیمی تر از قبل رفتار می کرد و هومن با اینکه هنوز ازمون دلخور بود اما جانب احترام مهمون هارو نگه می داشت.
محیا که می خواست هرطور شده تأییدیه ی خونواده ی شوهر رو بگیره تو پذیرایی و آشپزی سنگ تموم گذاشته بود و هدی هم تا فرصتی به دست می آورد یا از هنر خانه داری اون تعریف می کرد یا یکی از حسنات اخلاقی خالد رو به زبون می آورد.
دیگه این اواخر وقتی نگاه چپ چپ هومن رو، روی محیا و خالد می دیدم مطمئن بودم همه چیز امشب به آسونی ختم به خیر نمی شه.
در خونه که پشت سر مهمونا بسته شد، هومن به سردی رو به محیا گفت:
_ بیا اتاقم باهات کار دارم.
نگاه وحشت زده ی محیا به طرفم برگشت و هومن بی اعتنا به سمت اتاقش که در حال حاضر من غصبش کرده بودم،رفت.
_ حالا چیکار کنم؟ یعنی فهمیده؟
اینارو بی صدا لب زد و اونقدر ترس توچشماش دیده می شد که راستش طاقت نیاوردم اونو راهی کنم بره پیش هومن.
_ تو یه زنگ به خالد بزن و بگو قضیه چیه، منم تو این فرصت باهاش حرف می زنم و آرومش می کنم.
romangram.com | @romangram_com