#بازتاب_پارت_184
_ که چی بشه؟
محیا لب برچید.
_ به خدا نمی دونم. همینجوری گفت یه سر می زنه.
وهمزمان با آرنج ضربه ای به پهلوم زد که منم یه چیزی بگم اما تو اون لحظات من آرزو می کردم لال مادرزاد بودم وحرفی نمی زدم.
نگاه هومن از محیا گذشت و به من که قوری به دست مات حضورش شده بودم، رسید.
اخماش بیشتر شد و قدمی به طرفم برداشت. گفتم باید اشهدمو همین الآن بخونم اما اون بی توجه به چشمای ترسیده و ضربان تند قلبی که انگار تو دهنم می زد، نزدیک و نزدیک تر شد. زیر چشمی نگاهی به محیا که اونم وحشت زده حرکات هومن رو می پایید انداختم. ظاهرا از اونم کاری ساخته نبود.
صورت هومن به طرفم خم شد و دقیق توچشمام خیره موند. منم که بی جنبه، زل زدم بهش و درکسری از ثانیه هزار تا فکر خاک برسری به ذهنم خطور کرد. نکنه بخواد جلوی محیا...
حالا مگه می تونستم تو این موقعیت خودمو کنار بکشم. انگار جفت پاهامو به سرامیک کف آشپزخونه چهارمیخ کرده بودن.
دستشو که بلند کرد گفتم الآنه که یا بذاره بیخ گلوم و خفه ام کنه یا بندازه دور شونه هام و منو بعد این سه روز دوری و دلتنگی تو ب*غ*لش بگیره. البته من با پررویی تمام گزینه ی دوم رو ترجیح می دادم.
اما اون با یه حرکت ناغافل درکابینتی که پشت سرم روی دیوار نصب بود،رو باز کرد و غرغر کنان ظرف چایی رو برداشت و رومیز گذاشت.
_ محض رضای خدا یه قدم اونورترم نمی ره.
و بعد با اخم غلیظی که هردومون رو باهاش م*س*تفیض کرد، از آشپزخونه بیرون رفت. من و محیا همزمان نفس های حبس شده مون رو رها کردیم.
_ وای این چرا اینطوری کرد؟ به جان خودم یه لحظه حس کردم الآنه که جلو چشمام گیرت بندازه و انتقام اینهمه بلایی که سرش آوردی رو یه جا ازت بگیره. اونم فکر کن چه جوری؟
ابروهاشو به حالت بامزه ای دوسه بار بالا انداخت.
_ دیگه داشتم کم کم واسه برادرزاده ام دنبال اسمم می گشتم.
بازوشو گرفتم و همزمان که انگشت اشاره مو روی بینیم میذاشتم،نگاهی به هال انداختم.
_ هیس! خدا نکشدت محیا، ببین می تونی این یه ذره آبرویی که برام مونده رو هم بریزی یا نه.
_ من یا خودت؟ همچین قر می یاد "داداشت میخواست به زور عقدم کنه" که یکی ندونه فکر می کنه داریم به اجبار ازش بله می گیریم.
لبمو گاز گرفتم و بادست ضربه ای به پیشونیم زدم.
_ وای حالا چیکار کنم؟ عجب آبروریزی شد.
_ منو بگو که چطور با وقاحت خواهر شوهرم،خواهرشوهرم راه انداخته بودم. یعنی تو فکر می کنی شنیده؟
_ اگه تو این سه روزی که من نبودم گوشاش سنگین نشده باشه،بعید نمی دونم.
romangram.com | @romangram_com