#بازتاب_پارت_183
نمیدونم نگرانی های دوست داشتنیش بود یا اعترافش به نگاه سرد و ناامید هومن که باعث شد بی تعارف بغض کنم و با گریه همه چیزو براش موبه مو بگم.
چشمای جفتمون از بس اشک ریخته بودیم حسابی پف کرده و سرخ شده بود. اما حرفی که محیا در نهایت زد مطمئنم کرد که تصمیمم درسته.
_منم فکر می کنم خودت باید بری و آخرین حرفاتو بهش بزنی. وگرنه باندیدنش و فرار کردن از اصل ماجرا هیچی تموم نمی شه.
صدای غرزدن یک ریز محیا از تو هال می اومد و من در به در دنبال ظرف چایی خشک می گشتم.
_ خدا بگم چیکارت کنه پریسا. حالا واجب بود مارو اینجوری به زر زر بندازی؟ بابا ناسلامتی خواهرشوهرم میخواد بیاد. این چشمای غورباقه ای رو ببینه که درجا سکته می زنه.
ریز خندیدم.
_ نه که قبلاً اون چشا آهویی بوده؟ اینا همیشه همینجوری بودن،زیاد تغییری نکرده.
_ وایسا ببینم گیس بریده تو داری منو مسخره می کنی؟
_ دونه دونه ی دندونای خواهرشوهرم بریزه اگه بخوام تورو مسخره کنم.
با خنده اومد تو آشپزخونه.
- من اگه می دونستم سه مترم زیر زمین قد داری عمرا تورو به داداشم مینداختم.
تابی به گردنم دادم و براش پشت چشم نازک کردم.
_ فعلا که داداشت دست از سر ما بر نمی داره. خودت که شنیدی چطور میخواست به زور عقدم کنه.
چشمای محیا با خیره شدن به پشت سرم، گرد شد.
_ س...سلام داداش.
باخنده گفتم:
_ باشه بابا ترسیدم.
و همزمان به عقب برگشتم اما چه برگشتنی که دلم می خواست زمین دهن باز کنه و منو یه جا ببلعه. هومن با موهای بهم ریخته و چشمای خواب آلود جلوی در دست به سینه و اخمو نگاهمون می کرد.
_ چه خبرتونه سر صبحی اینجارو کردین حموم زنونه...ببینم کسی قراره بیاد؟
اینو از محیا پرسید و اون به سختی جواب داد.
_ هدی خانوم، خواهر آقا خالد.
ابرویی بالا انداخت و مشکوک پرسید.
romangram.com | @romangram_com