#بازتاب_پارت_182


_ پس منکرش نمی شی که یه چیزایی هست.

باشرم خندید و نگاشو ازم گرفت. سقلمه ای به پهلوش زدم.

_ از کی؟

آروم زمزمه کرد.

_ وقتی اومد شمال و با هومن همخونه شد...اون اوایل به خاطر اینکه از اوضاع داداشم بی خبر نباشم باهاش در ارتباط بودم ولی بعد ها شد سنگ صبورم و به حرفایی که نمی تونستم به مامان اینا یا هومن بگم، گوش داد. اصلا قرار نبود چیزی بنمون پیش بیاد اماوقتی خودش اعتراف کرد یه علاقه ای این میون هست منم منکرش نشدم.

باذوقی که نمی تونستم پنهونش کنم،لب زدم.

_ پس چرا اینقدر دست دست می کنین؟ میخوای عمه زهرامو بیشتر از این دق بدی؟

_ از برخورد هومن می ترسم. نمیخوام فکر کنه از اعتمادش سواستفاده کردیم.

_ من که مطمئنم اونم از شنیدنش خوشحال می شه. هومن شاید یه حساسیت هایی داشته باشه اما خوشبختی خواهرشو می خواد... بهتره هرچه زودتر بهش بگین.

لبخند غمگینی زد.

_ آخه فقط این نیست. راستش تا هومن سرو سامون نگیره من ازدواج نمی کنم.

_ چرا خب؟!!

حس کردم توصداش بغض داره چون به سختی جوابمو داد.

_ اگه به خاطر من نبود اون اینجوری آواره نمی شد و اول جوونیش اینهمه عذاب نمی کشید.

با اومدن خالد خود به خود سکوت کردم اما نتونستم اون حس کنجکاوی رو پس بزنم. باید هرطور شده از هومن می پرسیدم. هرچند چشمم آب نمی خورد بعد این سه روز بادیدنم بخواد تحویلم بگیره.

حدسم پربیراه نبود،نیم ساعت بعد که کلیدش توقفل چرخید و سربه زیر وارد خونه شد بادیدن دوجفت کفش زنونه بلافاصله سربلند کرد و با چشم گردوندن بین من و محیا اخماش کم کم تو هم رفت.

درمورد من که روبرو شدن با اون اخمای آشنا کاملا قابل پیش بینی بود اما درمورد محیا...

ترجیح دادم به جای فکر کردن به دلیل این اخما، به حسی که از دوباره دیدنش بهم دست داده، بها بدم و اعتراف کنم دلم براش یه طور خاصی تنگ شده.

با سلامی آروم و سری به زیر افتاده از کنارمون گذشت و نگاه منو هم به دنبال خودش کشید. حتی به شوق محیا برای جلو رفتن و درآ*غ*و*ش کشیدنش اعتنایی نکرد. هومن، هومن همیشگی نبود.

حس سرخوردگی رو که توچشمای محیا دیدم باخجالت سرمو پایین انداختم و تولاک خودم فرور رفتم. تا آخر شب هم که خالد رفت و گفت که فردا با خواهرش برمیگرده، هردوشون هرکاری کردن از اون حال و هوا بیرون نیومدم.

شب موقع خواب وقتی با محیا به یاد گذشته ها روی یه تشک و یه متکار دراز کشیده بودیم آروم و بی مقدمه گفت:

_ دوست ندارم خدایی نکرده فکر کنی دارم تو زندگیت فضولی می کنم، اما واقعا میخوام بدونم چه اتفاقی برای شما افتاده که به اینجا رسیدین. من تا حالا نگاه هومن رو به تو اینطور سرد و ناامید ندیده بودم. همیشه وقتی نیگات می کرد چشماش برق می زد. جان محیا بگو چی شده من نگرانتونم.

romangram.com | @romangram_com