#بازتاب_پارت_181


_ آقا خالد بیا بشین، من که مهمون نیستم.

_ شما صاحبخونه ای منتها همینطور خشک و خالی که نمی شه. چایی جوشیده های ما حرف نداره.

_ پس واسه من یه دونه کمرنگش رو بریزین.

خالد به پیشخوان آشپزخونه نزدیک شد.

_ ای به چشم، پریسا خانوم شما چی؟

شگفت زده نگاهی به هردوشون انداختم. نه مثل اینکه قضیه ی رفتن من و بداخلاقی های هومن همه ی ماجرا نبود. اینا جفتشون عجیب مشکوک می زدن.

_ نگفتی؟

با سوال دوباره ی خالد به خودم اومدم.

_ واسه من فرقی نمی کنه.

خالد مشغول شد و محیا به شوخی اخم کرد.

_ کجا پاشدی رفتی که که داداشمو به این حال و روز انداختی؟

_ می بینم گزارشا کامل بهت رسیده.

اشاره ام به خالد بود و اون خوب گرفت.

_ حالا دیگه واسه من دست پیش می گیری؟ ببین من از اون خواهرشوهراش نیستما که کمتر از گل به عروسم نگم. داداشمو اذیت کنی...

انگشت اشاره شو قلاب کرد و با خنده به طرفم گرفت.

_ این چشای خوشگلتو از کاسه در می یارم.

_ اتفاقا منم از اون خواهرشوهرها نیستم. حالا دیگه جلو چشم من واسه داداشم قرو غمزه می یای؟

اشاره ام به تعارف تیکه پاره کردن های چند لحظه پیششون بود. خودشو به اون راه زد و خیلی جدی گفت:

_ کی من؟! خواب دیدی خیر باشه.

_ تو خیر بودنش که شک دارم. می ترسم سر داداشم کلاه بره.

یه دونه آروم پس سرم زد.

_ آهای ورپریده تو طرف منی که از هفت سر باهات فامیلم یا طرف اون که از هفت پشت باهات غریبه ست؟

romangram.com | @romangram_com