#بازتاب_پارت_180
با مهربونی لبخند زد.
_ پاشدی رفتی و این فک و فامیلت رو با اخلاق داغونش واسه ما گذاشتی. من اگه می دونستم اینجوری می شه، بیست و چهارساعته جلو خونه نگهبانی می دادم تا یه وقت در نری.
_ یعنی می گی بازم برگردم؟!
_ فقط واسه دو سه روز. مطمئن باش این بهترین تصمیمه.
اما این بهترین تصمیم گرفتنش برام سخت بود. بین من و هومن یه چیزایی عوض شده بود. اینو که خالد نمی دونست...من باید چیکار می کردم؟
رفتم که با ژاله مشورت کنم اما اونم حرف خالد رو تایید کرد. انگار که از قبل با هم هماهنگ شده باشن، گفت:
_ تو این شرایط به نظرم بهتره برگردی.
واسه همین معطلش نکردم و با وسایل مختصرم همراه خالد شدم و به خونه برگشتیم.
درو که باز کردیم و وارد شدیم،چشمام با دیدن کسی که منتظر و خنده برلب چشم به راه اومدنمون بود، درخشید.
_ محیا جان.
با سه گام بلند خودشو بهم رسوند و سفت و محکم ب*غ*لم کرد.
_ عزیز دلم.
حس دلتنگیش رو کاملا می تونستم تو رفتارش و قربون صدقه هاش درک کنم. منم دلتنگش بودم و چقدر خوب بود که حالا اونو کنار خودم داشتم.
بعد از چندثانیه از ب*غ*لش بیرون اومدم و با تعجب نگاهی به اون دوتا که محجوبانه به کنجکاوی من لبخند می زدن انداختم. باچیزی که توذهنم نقش بست، چشمام کم کم ریز شد.
_ ببینم این نقشه ی جفتتون بود آره؟
خالد شونه بالا انداخت.
_ اگه یه چشمه از اخلاقای هومن رو بعد رفتنت می دیدی بهمون حق می دادی.
خجالت زده سرمو پایین انداختم.
_ یعنی همش تقصیرمنه؟
محیا با شیطنت زیرگوشم زمزمه کرد.
_ مگه شک داری؟
دستمو گرفت و ازم خواست بشینم. خالد هم رفت تو آشپزخونه و محیا از همونجا با صدای بلند گفت:
romangram.com | @romangram_com