#بازتاب_پارت_179


دستاشو تو هم قلاب کرد و متفکر به نقطه ی نامعلومی زل زد.

_ اینطور که پیداست حکمشو صادر کردی اما با اینحال بذار آخرین حرفاشو بزنه. تو قضاوتتم اگه باز تاثیری نداشته باشه لااقل دلیل رفتارهاشو می فهمی.

_ اون اگه می خواست برای توضیح دادن پیش قدم می شد.

لبخند محوی زد.

_ بذار فکر کنیم خواسته حالت رو درک کنه و عذابت نده.

ریز خندیدم.

_ حالا چی شده رو این موضوع اصرار داری؟ نکنه می خوای بازم از اون کارهای خیرخواهانه ی معروفت بکنی؟

به شوخی اخم کرد و بلند شد.

_ پاشو بریم که به تو از این خیرخواهی ها نیومده.

به دنبالش راه افتادم و بعد یه پیاده روی نسبتا طولانی سوار تاکسی شدیم و حوالی هفت و نیم بود که به خونه ی ژاله رسیدیم.

جلوی در به سمتش برگشتم و قدرشناسانه گفتم:

_ خیلی خوش گذشت. ممنون.

_ به منم همینطور.

_ خب من دیگه می رم. خداحافظ.

دستشو جلو آورد.

_ یه لحظه صبر کن یعنی هیچ راهی نداره که برگردی؟!

_ تو که در جریان حرفای صاحبخونه تون هستی.

_ اون که حل شد. بهت نگفتم؟ باهاش حرف زدیم و بنده خدا قبول کرد.

_ این چیزی رو عوض نمی کنه. موندنم تو اون خونه درست نیست.

_ منو که می شناسی و می دونی چقدر به این چیزا مقیّدم. وقتی اصرار می کنم مطمئن باش موندنت درسته.

با تردید زمزمه کردم.

_ اینو هومنم می خواد؟!

romangram.com | @romangram_com