#بازتاب_پارت_178


سعی کرد حرف رو عوض کنه.

_ من تا نبینم خواهرم سرو سامون گرفته خودم دست به کار نمی شم.

تکیه دادم به صندلیم و با تعجب پرسیدم.

_ منظورت منم؟!

با یه محبت برادرانه جواب داد.

_ باور کن این لفظ خواهرم بودن رو از ته دلم می گم. راستش بزرگترین حسرت زندگی من ندیدن مراسم عروسی هدی ست. دلم می خواست شادیش رو بعد سالها انتظار و اختلافی که بین فامیل بود و انگار تمومی نداشت ببینم اما نشد. آخه پیش ما رسمه پدر و برادر نباید تو مراسم عروسی دختر باشن، به اصطلاح زشته. واسه همین خیلی دلم میخواد لااقل شادی تورو ببینم.

باخجالت سرمو پایین انداختم و اون برای عوض کردن جو گفت:

_ خب آش مون رو هم خوردیم. حالا بریم یه قدمی بزنیم؟

بلافاصله از جام بلند شدم و باهم از اونجا بیرون رفتیم.

قدم زدن تو شلوغی میدون شهرداری و خیابون سنگفرش شده ی علم الهدی و بعد نشستن رویه نیمکت سیمانی تو سبز میدون و خیره شدن به بازیگوشی کبوترهای بی شماری که بدون ترس و واهمه از حضور آدم ها مدام روی زمین می نشستند و پر می گرفتند، حس خوبی داشت.

شهر من با شرجی و رطوبت گاهاً نفس گیرش، با بوی تند ماهی دودی بازار های سنتیش، با تازگی و طراوت سبزی های محلی زنان دستفروش کنار پیاده رو هاش، باسقف های یک دست شیروانی و بارون های موسمیش،با خنکای دلپذیر اردیبهشتی و گرمای وحشتناک مردادیش، با دکه های بی شمار فلافل فروشی و ماشین های خارجی منطقه آزادش، حتی با وجود داشتن یکی از آلوده ترین رودخانه های جهان باز هم دوست داشتنی بود.

ومن باوجود اینکه خاطرات کودکی قشنگی ازش نداشتم یااین روزها تجربه های حسی بد و اضطراب آوری رو پشت سر میذاشتم باز از بودن و زندگی کردن تو این شهر ل*ذ*ت می بردم. بااین حال باید می رفتم، حتی شده برای مدت کوتاهی. هومن تو این یه مورد حق داشت و بهم ریختگی و روحیه ی داغونمو می دید که اصرار به رفتنم می کرد.

حسابی محو اطرافم بودم که نشنیدم خالد چی گفت. برگشتم و شرمنده جواب دادم.

_ ببخش متوجه نشدم.

_ چند وقت پیش هومن می گفت رفتی و مادرت رو دیدی.

_ آره ولی اونجوری نشد که خودم یا هومن انتظار داشتیم. رفته بودم باهاش حرف بزنم اما بیشتر از پنج دقیقه نشد که از محل کارش بیرون زدم. واسه هم اونقدر غریبه بودیم که حتی نشد حالشو بپرسم. تو، چهارساله با پدرت حرف نمی زنی باز برات سخته بری و توشهر خودت موندگار شی. اما من و مادرم تو یه شهر زندگی می کنیم و هفده ساله که از هم دوریم. تو خیلی قشنگ می تونی از بابات حرف بزنی و خوب و بد رفتارش رو راحت توضیح بدی ولی من چی بگم که نمی دونم قد انگشتای دستم می تونم درباره ی مادرم جمله سرهم کنم یا نه.

_ یعنی تو این همه سال یه بار نشد بخوای کنارش زندگی کنی؟

به پیرزنی که عصا زنان از کنارمون گذشت، خیره موندم.

_ مگه می شه نخواسته باشم؟ من حتی گاهی با همه ی تنفری که ازش داشتم باز حس می کردم ته قلبم هنوز یه کوچولو دوستش دارم. راستش نتونستم هیچ وقت فراموشش کنم یا اونو هم مث خاطرات بدی که دارم، تو ذهنم پس بزنم. من هر روز که تو آینه نگاهی به خودم میندازم اونو می بینم. این شباهت بعضی اوقات دیوونم می کنه. با خودم می گم انگار قرار نیست شکنجه ی داشتن مادری مثل اون تموم شه.

_ چرا هیچ وقت به این شباهت از یه دید دیگه نگاه نکردی؟ به نظرم اگه میخواستی، می تونستی بهش فرصت جبران بدی.

آه پردردی کشیدم.

_ من خودخواه بودن رو از اون به ارث بردم. اون اگه می خواست خیلی چیزا می تونست تو زندگیم عوض شه.

romangram.com | @romangram_com