#بازتاب_پارت_177


_ مارو دست کم گرفتی؟ آهان خاخور جان دِ رشت شینیم. ( بله خواهرجان دیگه رشتی هستیم.)

_ نه بابا، واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم.

سفارشمون رو که آوردن، حین خوردن اون آش با پیاز داغ فراوون و طعم دلپذیر و تندش پرسیدم.

_ دلت واسه اهواز تنگ نمی شه؟

دست از خوردن کشید و با قاشقش محتویات تو کاسه رو هم زد.

_ مگه می شه تنگ نشه؟ دلم لک زده واسه شهرم، واسه دیدن سمیره و بچه ها، حتی واسه اینکه یه باردیگه برم لشکر آباد با رفقام فلافل بخورم...شاید اگه شرایطش بود هیچ وقت پامو از اونجا بیرون نمیذاشتم. اما به خاطر رفتارهای پدرم و بعدش ازدواج هدی نتونستم بمونم.

معمولا کم پیش می اومد خالد از خونوادش بگه. واسه همین فرصت رو غنیمت شمردم و گفت:

_ من تا حالا خیلی کم تو صحبت هات از پدرت شنیدم.

نگاهش به وضوح گرفته و غمگین شد.

_ بابام جوشکاره و توی شرکت کشت و صنعت کارمی کنه. به خاطر کارش همیشه زیرپیراهنی و جوراباش سوراخن. آدم خوب و مهربون اما کینه ایه.اگه با یکی حرفش شه تا آخر عمر تحریمش می کنه. منم که چون از این قضیه م*س*تثنی نیستم حدود چهارساله باهاش همکلام نشدم یا بهتره بگم اون نخواسته جوابمو بده.

_ درست مثل هومن ، اونم باباش حرف نمی زنه.

_ هومن فقط دلخوره اما قهر نیست. هنوزم یه فرصت گیر بیاره میره فومن و به خونوادش سرمی زنه.

مشتمو گذاشتم زیرچونه و بهش زل زدم. اونم باکنجکاوی پرسید.

_ از حرفام خوشت اومده؟

توهمون حالت سرتکان دادم.

_ آره،خوب تعریف می کنی.

خالد نفس عمیقی کشید و ادامه داد.

_ بابام آدم عجیبیه. با اینکه همیشه دنبال فناوری های جدیده و ازشون استفاده هم می کنه اما افکار قدیمی داره. مثلا سرازدواج خواهرم هدی وقتی توهمون جلسه ی خواستگاری به پسرعموم جواب مثبت داد، خیلی ناراحت شد. یا از وقتی جابر برادر ناتنیم و پسر سمیره واسه خاطر یه دعوا افتاد تو زندان حتی یه بارم برای ملاقاتش نرفته، میگه عارش می یاد پاش به همین جاهایی باز شه. خلاصه دیدن این رفتارها و بحث های بی فایده ای که باهاش داشتم فشار عصبی زیادی برام داشت. نمیخواستم حرمت ها بیشتر از این بینمون شکسته شه. هدی که به خاطر کار شوهرش اومد رشت، منم پاشدم و اومدم. راستش نتونستم شکایت های تموم نشدنی سمیره و پسرهارو درمورد رفتار بابا بشنوم و کاری ازم برنیاد. بابا هم از وقتی تصمیم به رفتن گرفتم دیگه باهام حرف نمی زنه.

نرم و بی صدا خندید.

_ این دفعه از طریق هدی بهم پیغام داده اگه میخوام عاق والدین نشم برم و با دخترعمه ی پونزده ساله ام ازدواج کنم. فکر کن بیست سال اختلاف سن خنده دار نیست؟ منم گفتم اگه می خواد زحمت عاق کردنم به گردنش نمونه یه تک پا بیاد اینجا و برای خواستگاری از کسی که انتخاب منه،درحقم پدری کنه.

ابرویی بالا انداختم.

_ نگفته بودی کسی رو مد نظر داری. ببینم طرف آشناست؟!

romangram.com | @romangram_com