#بازتاب_پارت_176
_ چیزی بهش نگفتم اما می دونه که تو خونه ی ژاله خانومی.
پیچیدیم تو خیابون و زیر سایه ی بی برگ درختا بی هدف قدم زدیم.
_ ازدستم عصبانیه؟
نگاه کوتاهی بهم انداخت.
_ خودت چی فکر میکنی؟
_ چاره ی دیگه ای نداشتم. نمی خواستم اینبار من باعث شم زیر سوال بره.
_ باید بهش اجازه می دادی خودش این مشکل رو حل کنه. هومن دیگه اون جوون بیست و سه ساله نیست که ندونه باید چیکار کنه.
_ بودنم اونجا اشتباه بود.
_ اون فقط یه فرصت می خواست تا همه چیزو درست کنه.
_ آخه چه جوری؟ با بردنم پیش سودی یا زندانی کردنم تو خونش؟ با برنامه ریزی واسه آینده ام و فرستادنم به فومن؟
دست بلند کرد و چند ثانیه بعد تاکسی زرد رنگی جلو پامون نگهداشت. سوار شدیم و در جوابم گفت:
_ نگرانه...بیشتر از تو برای خودش.
نگامو از شیشه به بیرون دوختم.
_ اینو نمی تونم منکرش شم که هومن یه جورایی بزرگم کرده و قد خودم می شناسه منو. حتی می دونه دردم چیه اما...داره به جای من واسه زندگیم تصمیم می گیره، این اشتباهه.
_ دیدی بچه ای که میخواد واسه اولین بار قدم برداره به دستای کسی که وادارش کرده روپای خودش وایسه و تاتی کنان جلو بره، اعتماد میکنه؟ اون می دونه حتی اگه زانوهاش خم شه، حتی اگه قدمشو اشتباه برداره باز دستایی هستن که بگیرنش و نذارن سقوط کنه. حالا هومن برای تو حکم همون دستارو داره. بهش اعتماد کن و نذار ترس افتادن، ل*ذ*ت قدم برداشتن رو ازت بگیره.
_ من به اون اعتماد دارم، به خودمه که ندارم.
قبل از اینکه چیزی بگه اول یه لبخند عمیق و دلگرم کننده به روم پاشید.
_ من به آینده خیلی خوشبینم. به نظر می یاد روزای خوبی در پیش داشته باشیم.
تا رسیدن به مقصدی که موقع سوار شدنم متوجه نشدم کجاست، دیگه حرفی نزدیم. به محض اینکه ماشین نگهداشت پیاده شدیم و من نگاهی به برج ساعت یا همون ساختمون شهرداری و میدون بزرگ روبروش انداختم. خالد به سمت خیابون سعدی که یکی از چهارخیابون منتهی به این میدون بود، اشاره کرد.
_ این مسیر رو یه چند قدم بریم پایین یه آش فروشی هست که کارش خوبه. تو این هوای سردم آش می چسبه. بریم؟
با لبخند همراهیش کردم و وقتی باسفارش آش شله قلمکار واس من و آش رشته واسه اون پشت یکی از میزها نشستیم، گفتم:
_ اینجور جاهارو هم می شناسی؟
romangram.com | @romangram_com