#بازتاب_پارت_175
_ پس کارت چی؟!
_ موندن تو اون محیط سخت و خشن روحیه میخواد ژاله، حس می کنم دیگه کشش اینو ندارم ادامه بدم. میخوام دوباره شروع کنم.
دستی به شونه ام زد.
_ اینقدر زود تصمیم نگیر. یه چند روزی استراحت کن، یه مسافرت کوچولو برو، با امیرعلی سر و کله بزن و بشین خوب فکر کن ببین از زندگیت چی می خوای. من آرامش امروز زندگیمو بهت مدیونم پس یه وقت فکر نکن اینجا مزاحمی. تاموقعی که آمادگی نداری این شرایط رو عوض کنی،حرف از رفتن نزن. بمون که جات اینجا روچشمای ماست.
درجواب محبتش لبخند زدم و اون بلند شد تا به کارهاش برسه.
درست سه روز از اومدنم به خونه ی ژاله میگذشت که حوالی ساعت چهار عصر زنگ در به صدا در اومد. چون مطمئن بودم ژاله هنوز سرکاره و خودشم کلید داره،با تردید به سمت در رفتم.
می ترسیدم هومن پشت در باشه و از اونجایی که من حرفی برای گفتن نداشتم، دلم نمی خواست باهاش روبرو شم. بااینکه ژاله حرفی از بودنم توخونش نزده بود اما حدس اینکه با اون باشم کارسختی نبود. هومن خیلی خوب میدونست نظرم در مورد روزبه یا موندن خونه ی عمه شکوفه یا حتی بودن کنار سودی چیه. پس برای پیدا کردنم سراغشون نمی رفت. و همه ی اینا مشروط بر این بود که واقعا دنبالم بگرده.
تو تموم این سه روز فکر اینکه هومن با برگشتنش و دیدن جای خالیم نگران شده، خوره ی ذهنم شده بود. اما درو که باز کردم باچهره ی آروم و منتظر خالد روبرو شدم.
به محض دیدنم لبخند کمرنگی زد.
_ از این عادتا نداشتی پریسا خانوم، اینکه بی خداحافظی بری.
بی حس و حال جواب دادم.
_ دیگه جایی برای خداحافظی نمونده بود. به اندازه ی کافی مزاحمتون شده بودم.
_ آدم تو خونه ی برادرش مزاحمه؟
بااینکه نفهمیدم این نسبت برادری رو به خودش داد یا هومن، بی اراده اخم کردم.
_ صاحبخونه تون که نظر دیگه ای داشت.
_ فرصت داری با هم کمی حرف بزنیم؟
ازجلوی در عقب کشیدم.
_ بفرما.
_ نه توخونه نمی شه. حالشو داری بریم یه قدم زدن خواهر برادرانه رو تجربه کنیم؟
خالد همیشه حضورش آرامش بخش و حرف زدن باهاش دلنشین بود و با اینکه شاید انتظار داشتم به جای اون هومن زورگو و بداخلاق خودمو پشت در ببینم اما نشد نه بیارم. واقعا احتیاج داشتم تو این شرایط با یکی حرف بزنم.
واسه همین معطل نکردم و بعد اطلاع دادن به امیرعلی و تماس با ژاله، لباس پوشیدم و راه افتادم.
_ هومن می دونه اومدی دنبالم؟!
romangram.com | @romangram_com